تبليغاتX
نغمه فصلی سرد - عالم ارواح
به وبلاگ من خوش آمدید
چند شب پیشا رفته بودیم خونه یکی از دوستامون . بزمی راه انداخته بودیم بیا و ببین!

خلاصه جاتون خالی بهمون داشت خوش می گذشت که میون صحبتامون زدیم تو خط عالم

ماوراء ! هر کی یه چیزی می گفت و حسابی بحث مون داغ شده بود . اینم بگم قبلش فیلم

آدرز یا همون دیگران رو برای یکی از دوستاشون که هنوز ندیده بودش گذاشته بودن و دیدن

همین فیلم هم به گل انداختن بحث ما کمک زیادی کرد تا جایی که علی پیشنهاد داد روح

احضار کنیم !  گفتم مگه تا حالا از این کارا کردی؟ مامانش گفت : اووو ... این پسر دیوونمون

کرده از بس ارواح رو کشونده تو این خونه ! گفتم : بی خیال بابا ، مگه میشه تو نیم وحبی

بدون داشتن هیچ علمی همین طوری رو هوا بتونی روح احضار کنی؟! علی که ۱۸ سالشم

هست مثل اینکه بهش برخورد که گفت : تا حالاش که کردیم و اومدن ... شما باور نداری ؟

می تونیم امتحان کنیم! من که همه چیز رو به شوخی گرفته بودم گفتم باشه قبول .

بزرگترا هم اولش غر غر کردن و بعد راضی شدن که ما رو همراهی کنن. خلاصه علی

میز مخصوصشو آورد و یه فنجون هم گذاشت وسط میز . هممون دور تا دور میز نشسته

بودیم . علی چراغا رو هم خاموش کرده بود و فقط یه آباژور گوشه سالن روشن بود .

من و یکی دو نفر دیگه هی مسخره بازی راه انداخته بودیم . آخه باورم نمی شد که بشه

ارواح رو این طوری احضار کرد! اما شد ... نمی تونم بگم چطوری حتی هنوزم نمی تونم

اتفاقات اون شب رو باور کنم ! اما برای من یکی یه شب بیاد موندنی شد . و اما داستانی

که اون شب اتفاق افتاد و نفس رو تو سینه هممون حبس کرد این بود که علی روح یکی از

فامیلای ما رو خواست بیاره که روح اون نیومد و به جاش یه روح دیگه اومد و همون اول هم

چون به سوالامون اشتباه پاسخ میداد فهمیدیم که اون کسی نیست که ما می خواستیمش

ازش خواستیم بره اما اون نمی رفت . علی پرسید تو کی هستی اسمت چیه؟

فنجون این حروف رو پشت سر هم نشون داد  : من مهتاب هستم و ۲۱ سالمه .

پرسیدیم چطوری مردی ؟ جواب داد : تصادف کردم .

خلاصه سوالهای زیادی ازش کردیم و در آخر من بیشعور !!!! بهش گفتم مهتاب خانم تو

می تونی یه کاری بکنی تا ما ببینیم؟ ( تو دلمم هر و هر داشتم می خندیدم !  )

اول گفت : آره می تونم . بهش گفتم پس سمت چپ سالن هر کاری می تونی بکن تا ما ببینیم

همه نگاها خیره شده بود به اون طرف سالن ! اما بعد چند دقیقه چون هیچ اتفاقی نیفتاد

پرسیدم پس چی شد؟ نوشت : اجازه ندارم !

و بعد اون هر کار کردیم و هر سوالی پرسیدیم فنجان تکون نخورد... دیگه  ناامید شده بودیم

که یهو دیدم چشمای سارا گرد شده به گوشه میز  سمتی که من نشسته بودم!! با وحشت

پرسیدم سارا چته؟ و چون ترسیده بودم خودم رو انداختم اون طرف میز... سارا گفت : بچه ها

به خدا اون پاکت سیگار اون جا نبود !! نگاه کردم دیدم پاکت سیگار درست لبه زاویه میز به

صورت ایستاده گذاشته شده ! گفتیم نه بابا ، حتما یکی گذاشته . سارا یکی یکی از همه

پرسید و همه منکر گذاشتن پاکت شدن . سعی کردیم بی خیالی طی کنیم . تو دلم گفتم یکی

از خودامون می خواد سر به سرمون بذاره ! مامان اینا از جمع ما جدا شدن . حالا ۴ نفر شده

بودیم . دوباره انگشتا رفت رو فنجون . اما هنوز اسم کسی رو نبرده بودیم که فنجون به حرکت

افتاد . علی پرسید تو مهتابی؟ گفت نه . پرسید پس کی هستی ؟ یه سری حروف در هم و

بر هم تحویلمون داد . دیگه داشتیم کلافه می شدیم . خستمون کرده بود هر چی بهش

می گفتیم برو نمی رفت . باز دوباره شیطنتم گل کردو همون سوال قبلی رو از این یکی هم

پرسیدم . گفت : آره می تونم . سارا پرسید : ببینم پاکته هم کار تو بود؟ گفت  آره . زیر چشمی

همه رو زیر نظر داشتم . می خواستم از نگاهشون بخونم که کدوم یکیه که باقی رو سر کار

گذاشته اما چیزی دستگیرم نشد واسه همین گفتم : خوب پس هر کاری می کنی باید به ما

بگی . چی رو می خوای تکون بدی؟ چند ثانیه جواب نداد و بعد نوشت : چراغ

با اینکه ترسیده بودم گفتم باشه پس ما منتظریم و چون می خوایم هواسمون به تو باشه از

حالا تا چند دقیقه دیگه این کارو می کنی؟ نوشت :  ۳۰  گفتم : پس برو ما منتظریم .

فنجان رفت روی خداحافظ و ما ۴ تا هم پریدیم روی کاناپه و چشم دوختیم به سقف . زمان

می گذشت و هیچ اتفاقی نمی افتاد . گفتم : علی جون اعتراف کن اون بارم کار تو بود نه؟

قسم خورد که نه به خدا مگه دیوونه ام سر کارتون بذارم ! حالا دیگه یه ربع گذشته بود و

علی و مازیار پایین مبل دراز کشیده بودن و من و سارا هم هنوز روی کاناپه نشسته بودیم

که یه دفعه همزمان با هم اون نور رو دیدیم . آشپزخونه اونا پنجره ای داره که به یه راهرو

می خوره و انتهای اون راهرو به حمام . ما  به اون پنجره دید داشتیم باور نمی کنید اگه بگم

از توی اون پنجره نوری رو دیدیم درست شبیه نور رعد و برق !! چند بار به سرعت خاموش و

روشن شد و بعد پر نور پر نور شد و به آرومی کم نور شد . درست تو لحظه ای که داشت

نورش کم میشد علی که چشمای از حدقه در اومده ما رو دیده بود سرشو به سمت پنحره

گردوند و گفت : بسم الله و بعد بلند شد که بره طرف راهرو که نور خاموش شد !! بین خودمون

باشه من یکی که که دیگه زهره ترک شده بودم چیزی رو به چشم خودم دیده بودم که اگه ه

 هر کسی واسم تعریف می کرد محال بود باور کنم !! هنوزم نمی دونم چه توضیحی در این

باره بدم؟!مامانمون اینا می گفتن احتمالا لامپ اتصالی کرده اما آخه لامپی که خاموشه

 چطوری اتصالی می کنه ؟ در ثانی اون نوری که ما دیدیم هیچ شباهتی به نورای معمولی

نداشت . نمی دونم ، هیچ توضیحی ندارم که بدم !

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:43  توسط دختر پاییز  |