|
|
|
|
|
روبرویم نشسته ای و مدام از عشق سخن می گویی ...
از لحظه هایی زیبا و آینده ای روشن که با هم و در کنار هم خواهیم ساخت ... دستم را میان دستانت گرفته ای ، تا بحال انقدر به من نزدیک نشده بودی ! برخورد نفس هایت را روی صورتم احساس می کنم . آهسته می گویی : بهار زیباست و زیباتر از بهار تویی . می گویی : عشق من فکر و روح تو را خراب کرده ، حاضری برای بدست آوردن من از همه دنیا بگذری ! نگاهت می کنم ، چشمانت دروغگو شده اند ! نگاهت در بیراهه است و افکارت پلید ... تمام نفرتم را به صورتت می کوبم و فریاد می زنم دروغگو ! نمی دانم کی به کوچه دویدم ، باد خنک صورتم را نوازش می دهد . احساس سبکی می کنم نه ، دیگر نمی خواهم کوچه باریک و کوچک کبوتر هایم را کلاغ های سیاه بگیرند ! نمی خواهم غروب قرمز سرزمین دلم را ابرهای آلوده ی دروغ و ریا پنهان کنند ! نمی خواهم دوباره به انتظار بهار بشینم ... نمی خواهم کسی از عشق برایم بگوید ، نمی خواهم بشنوم ...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:59 توسط دختر پاییز
|
|
||