|
|
|
|
|
برای پیدا کردن کتابی ، رفته بودم توی انباری و هر چی کتاب و دفتر و ... بود داشتم زیر و رو
می کردم . خلاصه بعد کلی گشتن هم اون کتاب رو پیدا کردم هم یک دفتر خاطرات. دفتر خاطرات خودم بود ، مال پنج شش سال پیش ! بازش کردم و شروع کردم به خوندن ... واااای چه چیزایی توش نوشته بودم ! خیلی هاشو به خاطر نمی آوردم وخیلی هاش هم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شد... چقدر بچه بودم من ! زمان چه زود می گذره و زمانه چقدر چیز ها رو عوض می کنه . دفتر خاطراتی که روزگاری تمام احساس من بود و جوهر قلمش از اشک های چشمانم جون می گرفت حالا برام تبدیل به یک قصه طنزآلود شده که با خوندنشون قهقهه می زنم !! نمی دونم ولی با خودم فکر می کنم یعنی ده سال دیگه باز هم به خاطرات امروزم خواهم خندید؟ کسی چه می دونه.... امروز تصمیم دارم یکی از همون خاطراتو براتون نعریف کنم .ماجرایی که بی شک ، نمونه اش برای خیلی از دخترا و یا حتی پسر ها اتفاق افتاده ! توی دفترم خاطره مو این طوری نوشتم : چند روزه که میترا از یه پسر برام می گه ، می گه خیلی صداش قشنگه ! دیروز می گفت: از ساعت ۱۱ شب تا ۳ صبح داشتیم با هم حرف می زدیم . مجبور بودم همش زیر پتو باشم تا صدام به گوش مامانم اینا نرسه . امروزم قراره میترا بیاد خونمون ، آخه کسی خونمون نیست و این بهترین فرصته که میترا خانووم یه دل سییییر با دوست پسرش حرف بزنه ! دیگه باید پیداش شه... ( صفحه بعد ) امروز میترا بهم زنگ زد گفت علی خیلی بهم اصرار میکنه که برم پیشش و همدیگه رو ببینیم . نمی دونم چی کار کنم . خیلی دلم می خواد ببینمش ( اینم بگماا میترا اونو تا حالا ندیده بود و قصه اونا همون داستان مزاحم تلفنی نه ببخشید مراحم تلفنی بود که این طوری به عشق آتشینی تبدیل شده بود!!! ) ( چند صفحه بعد ) میترا واسه روز دوشنبه با علی قرارگذاشته آخه دوشنبه بعداز ظهر، کلاس زبان داریم می تونه جیم بزنه ! بهم اصرار می کنه که منم باهاش برم . نمی دونم راستش یه خورده می ترسم اگه یکی مارو ببینه؟ نه نه من نمی رم به من چه ، تازه یه وقت دیدی کمیته گرفتمون . اون وقت چی؟ نه من نمی رم باهاش ! - واای امان از دست این میترا همه فکرو ذکرش شده علی . چپ میره علی راست می ره علی امروز می گفت: باهاش که تماس گرفته دوست علی هم پیشش بوده ، علی داشته مشخصات ظاهریش رو واسه میترا می گفته تا وقتی اومد سر قرار بتونه بشناسش! می گفت این جور که معلومه علی خیلی خوشگله میگه قدم ۷۸/۱ چهار شونه ام ، موهام مشکیه ، فرق باز می کنم ( اون موقع مد بود ) جین می پوشم و ... بهش گفتم شبیه کدوم هنر پیشه ای ؟ گفت والله بعضی از دوستام می گن من یه خورده شبیه فردینم ، نمی دونم حالا خودت میای می بینیم ...منم مشخصات خودم رو دادم . نمی دونی چقدر خندیدم از دست دوستش آخه گوشی رو از علی گرفت و بهم گفت : یک کلام از داداشت بشنو : لولو دیدی؟ علی رو دیدی !!! بعد هم کلی خندیدیم و ... برگه روز دوشنبه که روز ملاقات اونا بود رو کنده بودم ! چون می ترسیدم دفترم یک وقت دست مامانم بیفته آخه مامانم هر از گاهی به کمد کتابای من شبیخون می زد !! و جالب اینحاست که انقدر ناشیانه همه چیزو بهم می ریخت که من زود می فهمیدم من هم به اصرار میترا همراهش شدم و انقدر اون قرار ملاقات برام جالب و هیحان انگیز بود که تقریبا همش یادمه... اونا واسه ساعت ۳ توی خیابون ولی عصر قرار گذاشته بودن و ما درست یک ربع به سه اونجا بودیم . میترا اون روز حسابی تیپ زده بود . حتی یادمه لنزای منم با کلی خواهش و تمنا ازم گرفت چون به دروغ گفته بود چشام عسلیه !!! خلاصه ما نزدیک کیوسک تلفن ایستاده بودیم و هر کی از دور می اومد بررو بررر نگاش می کردیم اما ساعت سه و ده دقیقه شدو از علی خبری نشد . کم کم داشتیم عصبی می شدیم. گفتم : میترا پس چرا نمیاد نکنه سر کارمون گذاشته باشه ؟ بهم چشم غره ای رفت و گفت دیوونه ای هااا خودش همش اصرار می کرد حالا نیاد ؟ نه میاد همش ۱۰ دقیقه دیر کرده اما وقتی ده دقیقه دیگه هم گذشت حسابش شاکی شدو مثل همیشه ! کارت تلفن منو گرفت تا به موبایلش زنگ بزنه . ظاهرا بعد چند تا بوق علی گوشی رو برداشت و میترا با تشر گفت: کجایی معلوم هست ؟ علی گفته بود معذرت می خوام یه کاری واسم پیش اومد دیر راه افتادم فکر کنم نیم ساعت دیگه اونجا باشم . میترا جیغ زد نیییم ساعت دیگه ؟ ما همین حالاشم نیم ساعته تو خیا بون معطل توییم . اه خیلی بی مزه ای... علی هم حتما داشت عذر خواهی می کرد . من به شیشه کیوسک تلفن تکیه داده بودم و مردم رو نگاه می کردم همون موقع پسری رو دیدم که کنار ویترین یه مغازه ایستاده گوشی موبایل به دست هی ما رو ورانداز می کنه . وااای واای اماااان از قیافش !چی بگم که منو به گفتن حرفی که می زنم محکوم نکنید . چون من اصلا مردم و تیپ و قیافشون رو مسخره نمی کنم . بنده بنده است دیگه حالا زشت و خوشگل خدا آفریده اما گذشته از این حرفا خودمونیم یارو انقدر بد قیافه بود که بیا و ببین!!! اااااااااوووف چه هیبتی داشت هنوزم یادم می افته مو به تنم سیخ می شه داشت حرف می زد . پسره دیگه پشت سر میترا رسیده بود صدای میترا رو شنیدم که گفت علییییی اذیت نکن زود باش بگو کجایی کی میرسی ؟ و همون موقع پسره که دیگه مطمئن شده بودم همون علی آقاست گفت : عزیزم من اینجام پشت سرت !!! میترا سرشو برگردوند و به اعتماد به نفسش خندیدیم آخه یکی نبود بهش بگه مرد حسابی تو مگه تام کروزی که این طوری دختر مردم رو سورپرایز می کنی؟!!! ما اون روز بر خلاف میل باطنی مون مجبور شدیم نیم ساعتی دوشادوش علی آقا راه بریم دست آخر هم من به داد میترا رسیدم و بهونه آوردم که چون دیر اومدید و ما باید سر ساعت خونه باشیم مجبوریم بریم . آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اون موقع یه کمی هم خجالتی بودیم و مراعات طرف رو می کردیم والا اگه حالا یکی بخواد این طوری سر کارمون بذاره بلدیم چطوری ضربه فنیش کنیم ! ولی خوب میترا هم انقدر تو ذوقش خورده بود که خیلی سرد باهاش برخورد کرد اما یارو انقدر رووو داشت ماشالله و انقدر به خودش غررره بود که این چیزا حالیش نمی شد !! یادمه میترا رو هر بار می دیدم می گفت لو لو هنوزم مزاحم می شه و منم محبورم طرف تلفن پیدام نشه ... خلاصه تا مدتها لولو شده بود سوژه و نقل مجلس ما !!! خدایا همه رو به راه راست هدایت کن!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:0 توسط دختر پاییز
|
|
||