|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم ! در ابتدا از همدردی شما خوبان تشکر می کنم و لازم می دونم از
اشتباهات نوشتاری که دیشب در آخرین مطلبم داشتم عذر بخوام ، خسته بودم و بی حوصله. و اما : (( خاطره ای از لیلا )) پارسال تابستون که من اصفهان رفته بودم یکی از دوستای مشترکم با مهسا رو یک روز عصر توی خیابون دیدم که همراه با یه پسر ژیگول اومده بودن مجتمع پارک ( یک مجتمع تجاری بزرگ و معروفه که بعد از ظهرا هم پاتوق جووناست هم پاتوق کمیته چیا ... ) خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی ار اونجایی که آقا پسره از اون دسته پسرایی بود که هم از آخور میخورن هم از توبره!!! ( چه ربطی داشت؟!! ) من و مهسا ازشون جدا شدیم و از مجتمع اومدیم بیرون. ماشینهای گشت هم بیرون صف کشیده بودن و چندتایی مامور هم بی سیم به دست زن و بچه مردم رو بر انداز می کردن ! ( خوب وظیفشونه دیگه ما که نباید ناراحت شیم ! امر به معروف و نهی از منکر چی فکر کردی پس؟ ) خلاصه ما اومدیم خونه و تفریحات و گشت و گذارمون ، اون شب ختم به خیر شد !! و اما فردا صبح بود که لیلا اومد خونه مهسا اینا و حرفها برای گفتن داشت. لیلا این طوری تعریف کرد که: دیشب بعد از خداحافظی با شما از اونجایی که مامورای گشت اومده بودن تو مجتمع ما هم از هم جدا شدیم و بیرون از مجتمع ماشینی گرفتیمو رفتیم لب آب.( زاینده رود ) نیم ساعتی نشستیم و بعد قدم زنان اومدیم تا خیابون و با هم خداحافظی کردیم . داشتم از خیابون رد می شدم که صدایی رو شنیدم : آی خانم، هی با توام ! برگشتم و دیدم ای داد بیداد... یه مامور داره میاد طرفم . بهم که رسید پرسید: این پسره چی کارته؟ گفتم کدوم پسر؟ چشماشو گرد کرد و گفت : خودتو نزن به اون راااه ... نیم ساعته تو نختونم . داشتین چه غلطی می کردین لب آب؟ در حالی که بهم بر خورده بود گفتم مگه نمی گی زیر نظرمون داشتی خودت بگو چی کار می کردیم؟؟ صداشو برد بالا که: دختره ولگرد فکر کردی اینجا تگزاسه لم دادی ور دل پسره؟؟ کرکری هاتم بعداً می بینم! حالا هم راه بیفت... آرش و دیدم که یک ماموره دیگه داشت می بردش تا سوار پاترولش کنه. نمی دونستم چیکار کنم ماموره برای لحظه ای روشو برگردوند و چند قدمی از من دور شد من اما بدون هیچ درنگی بلافاصله فرمان مغزم رو اجرا کردم و با تمام توانم شروع کردم به دویدن... آن قدر سریع می دویدم که محال بود در حالت عادی این تلاش عظیم رو انجام بدم! از پشت سرم صدای اونو می شنیدم که بلند بلند بهم بدو بیراه می گفت و معلوم بود تمام تلاشش رو داره میکنه که بهم برسه ... دیگه از روی سی و سه پل هم گذشته بودم صداش رو دیگه نمی شنیدم . به خیابون که رسیدم برای ماشینی دست بلند کردم و در همین موقع نفهمیدم که کدوم شیر ناپاک خورده ای منو با تمام قوای مردونش هل داد تو شمشادا . دیگه هیچ رمقی برام نمونده بود . تمام سعی مو کردم تا خودمو از اون مخمصه نجات بدم اما همون موقع ماموره بالای سرم رسید و نمی دونم چه اسپریی بود که زد تو صورتم و من که نفس نفس می زدم همه اونو استشمام کردم و یه دفعه انگار همه سلولای بدنم بی حس شد. دیگه چیزی نمی فهمیدم . یک دست مردونه منو هل داد توی ماشینو در را بست. آرش گوشه پنجره نشسته بود اما نگاهم نمی کرد! ماموره هنوز داشت فحاشی می کردو... کم کم حالم داشت بهتر می شد . دیدم که داریم می ریم سمت بیشه ( پارک جنگلی بزرگی در حاشیه زاینده رود ) با تعجب به آرش نگاهی کردم . اون هم تعجب کرده بود اما چیزی نمی گفت! کمی جلوتر ماشین ایستاد .ماموره برگشتو با تشر گفت پیاده شو !! پرسیدم اینجا چرا؟ صداشو برد بالا و گفت : میگم پیاده شو. بعد هم درو باز کردو من هم با اکراه پیاده شدم... جلوتر که رفتیم بر گشت و تو چشام زل زد: خدایا تو نگاهش همه چیز بود الا خشونت !! گفت : چرا از دستم فرار کردی هان؟ هیچی نگفتم ... گفت : به خیالت می ذاشتم از دستم به این راحتی ها در ری؟ می خواستم بگم اگه اون بی شرف خودشیرین که نمی دونم کدوم خری بود از راه نمی رسید که تو پیر پاتال به گرد پای منم نمی رسیدی اما صلاح نبود حالا که دیگه تو چنگش بودم کر کری بخونم . بازم حرفی نزدم. گفت: آخه دختر این پسره سوسول چی داره که دلتو دادی دستش؟ ببین ککشم نگزید که آوردیمت اینجا !! ابن جوجه فکلی ها فقط به خودشون فکر می کنند و هوسای جور واجورشون. آخه حیف تو نیست ؟ اگه می خوای حوونی کنی بکن اما نه با این بی سرو پاها !!!! بغضم رو قورت دادم و گفتم : شما اشتباه می کنید من از اون دخترایی که فکر می کنی نیستم. خندید. گفت: پس اگه خونواده داری این وقت شی تو بیشه چی کار می کنی هان؟ گفتم :شما منو اوردی بعد هم همچین راحت تهمت می زنی انگار که مچ منو تو کدوم خراب شدهای گرفتی ! بابا تو خیابون نشسته بودم آخه این کجاش خلافه؟ گفت : بسه دیگه این بارو می بخشمت اما همین یک بارو . دفعه دیگه اگه با پسر بگیرمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ شیر فهم ؟ نگاهش کردم . خوب شدشب بود و اشکای توچشمم رو ندید . اومدم برم طرف ماشین که گفت: بیا بهم دست بدیم تا دیگه دلخوری از هم نداشته باشیم !! اینجا که رسید من و مهسا با هم گفتیم: برو باباااا خالی نبند... مگه میشه؟ لیلا قسم خورد که راست می گه و به ناچار بهش دست هم داده! ماجرا که نه کابوس لیلا اینجا تموم شد و من باز این سوال رو از خودم پرسیدم که جوونی و جوونی کردن ممنوعه؟؟ احساس به جنس مخالف داشتن ممنوعه؟؟ اگه آره پس فردوسی و سعدی و ... با چه حسی شعر می گفتن؟ لیلی، محنون . شیرین ، فرهاد ؟ همه کشکه؟ اگه هم نه پس این همه تهمت و بدبینی چرا؟ شیوه رفتار آقای مامور هم که یک علامت سوال بزرگ شدو نشست گوشه ذهنم ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:4 توسط دختر پاییز
|
|
||