تبليغاتX
نغمه فصلی سرد - نگاه سرد کودکی تنها
به وبلاگ من خوش آمدید

خدایا عمر من را بر سر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست

بجز شرم تمنا و غم فقر برای ما گدایان سیرتی نیست

زهنگامی که چشمم راگشودم سرایم کوچه و ویرانه ها بود

تن من حسرت پیراهنی داشت غذایم بخشش بیگانه ها بود

کلامی را که اول بار گفتم تمنا بودو خواهش بود و درخواست

برای جلب احساسات مردم ، مرا نامادری ژولیده آراست

هزاران اف ، بر آن ننگ زمانه که من را بر سرراهی رها کرد

سپرده کودکی را دست تقدیر فلک هم از قضا من را گدا کرد

اگر اقبال من چرخی دگر داشت نبودی زادگاهم کوره راهی

اگر یابنده من دیگری بود نمی دیدم چنین روز سیاهی

چه زیبا می شود روزی تب مرگ مرا راند به گوری هایل و تنگ

رها گرداند و آزاد سازد از این تنهایی و بدنامی و ننگ

خدایا عمر من را برسر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست

به جز شرم تمنا و غم فقر در این دنیا برایم نعمتی نیست

به عمری دست خود را پیش مردم ولی این بار در پیش تو آرم

ببخشا و مرا خاموش گردان که من ناگفته ها بسیار دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 10:2  توسط دختر پاییز  |