|
|
|
|
|
دخترخاله من دانشجوی یکی از شهرستانهای اطراف اصفهانه و با دوتا ازدوستاش خونه دانشجویی داره، یکی از این دخترا اسمش سحره و
با یکی از دانشجوهای پسر اونجا دوسته، خلاصه یک روز این آقا پسر گیرسه پیچ می ده که سحر پاشو بیا خونه من نهارو با هم بخوریمو ساعتی با هم باشیم ! بالاخره هم راضیش می کنه که بره اونجا . دختر خالم ( مهسا ) و اون یکی دوستش پگاه می گن سحر تو که ادمای این شهرستانو میشناسی همه فوضولن یک وقت نبیننت که بیچاره ای ! سحر هم ترسون ولرزون پا میشه و میره. مهسا واسم تعریف کرد هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که تلفن زنگ زد اونور خط سحر بود که با صدای لرزون گفت مهسا ده دقیقه است که یکی لگد رو گرفته به در ول کنم نیست حتما یکی منو دیده که اومدم زنگ زده به کمیته! تو رو خدا پاشین بیاین ببینین کیه؟آدرسو می ده و مهسا و پگاه آژانس می گیرن وراه می افتن. سر کوچه یکی از پسرای دانشگاه رو میبینن که دوست همون آقا پسر بوده و اون هم اومده بوده ببینه چه خبره! به مهسا اینا می گه این مرده صاحب خونه امیره حتما یکی دوستتونو دیده زنگ زده بهش خبر داده. خلاصه آقای صابخونه بعد از نیم ساعت لگد زدن به در سوار موتور می شه و میره دوست امیر سریع شماره خونه اونو میگیره که سحرو رد کنه هنوز که یارو بر نگشته اما هر چی شماره رو می گیره کسی بر نمی داره سریع از ماشین پیاده میشه که بره زنگو بزنه که می بینه صابخونه با موتورش داره میاد و بنگاه دار روهم ترک موتورش داره میاره. ( بنگاه دار مردی هیییز به نام عمو بیگی ه ) که بارها به دخترای دانشجو گفته بوده خدا رو شکر که ما اینجا یه دانشگاه داریم که هر روز دخترای خوشگل و ترگل ورگل ببینیمو حوصلمون سر نره! خلاصه بچه ها عمو بیگ رو که می بینن از ماشین پیاده میشن و همراه اونا میرن دم خونه. صاحبخونه باز شروع میکنه به در زدن و بلند می گه اگه همین حالا دروباز نکنی مامور میارم بعداز چند لحظه دربازمیشه و امیر با موهای ژولیده میاد بیرون ومیگه چه خبره؟ صابخونه میگه چرا درو باز نمی کنی؟ میگه اول خواب بودم بعدم که فهمیدم شمایی گفتم اومدی کرایه خونرو بگیری روم نشد بگم ندارم درو بار نکردم صابخونه میگه میخوام توخونه رو ببینم بهم گفتن دختر آوردی بعد هم هلش میده کنارو میادتو . عموبیگی و دخترا هم پشت سرش میرن تو . صابخونه عصبانی شروع می کنه به گشتن . تو آشپزخونه کابینتها ، حموم لای رخت چرکا ، توی اتاقها توی کمدها ، همه جارو می گرده اما اثری از سحر نبوده !! مهسا می گفت ما هم تعجب کرده بودیم پس سحر کجاست؟ امیر هم مدام میگفت : بابا کسی ابنجا نیست شما که همه جارو گشتین ! صابخونه که دیگه کلافه شده بود گفت: من مطمئنم دختر تو این خونه هست یگو کجا قایمش کردی؟ـ والله هیچ کس اینجا نیست از کجام دختر درارم برات؟ عمو بیگی میزنه زیر خنده و میگه نیست دیگه پرش داده رفته بیابریم و دستش رو میگیره که از اتاق ببره بیرون که یهو چشم صاحبخونه می افته به چمدون گوشه اتاق که روش چندتا کتاب هم ریخته بودن. لبخند مرموزی میزنه و میگه برو بازش کن آقای زرنگ. امیر عصبی میشه و شروع می کنه به مغلطه کردن و بدو بیراه گفتن . بچه ها سعی می کنن دم عمو بیگی رو ببینن تا یه جوری یارو روراضیش کنه که بی خیال شه. عمو بیگی هیز مهربون هم صابخونه روبا هزارمکافات میبره از خونه بیرون و مهسا اینا سربع میرن و زیپ چمدونوباز می کنن . مهسا می گفت تا حالا کسی رو اینقدر رنگ پریده ندیده بودم . مثل مرده قبرستون سفید و بی حال از اون تو درش آوردیم دست راستش که زیرش بود کاملا بی حس شده بود و خودشم رمق راه رفتن نداشت. خلاصه ما زودتر اومدیم بیرون و به عمو بیگ گفتیم پشتشو به ما کنه چون نمی خواستیم سحر رو بشناسه. عمو بیگ هم رو موتورپشت به ما نشست.رفتیم تو سحر عینک دودی شو زد و اومدیم بیرون. یه دفعه دیدیم عمو بیگی یواشکی از تو آینه موتور داره ما رو دید می زنه خلاصه دویدیم تو ماشینو به راننده آژانس گفتیم برو ... سحر هم یه دفعه بغزش ترکیدو زد زیر گریه. توی همین هاگیر واگیر دیدیم یه موتور کیپ تا کیپ ماشین ما داره میاد و تو ماشینو داره دید می زنه بله عمو بیگی ول کن نبود پگاه شیشه رو داد پایینو گفت: عمو بیگی بس کن بابا حالایه کاری برامون کردی دستت درد نکنه اما ما دیگه بادیگارد نخواستیم که... عمو بیگی هم خنده کشداری تحویل می ده و آخرین نگاهشو می اندازه تو ماشینو گازشو می گیره و میره. خلاصه امیر هم چند روز بعد با صاحبخونه تسویه می کنه واز اون خونه میره. سحر هم پشت دستشو داغ می کنه که دیگه لااقل تو این شهرستان هوس دیدن بوی فرندشو اون هم توی خونه ! نکنه ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:28 توسط دختر پاییز
|
|
||