|
|
|
|
|
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی،تو را با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را ازبین گلهایی که در تنهاییم رویید، با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمی دانم کجا تا کی ، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد حسی گفت : تو نام مرا از یاد خواهی برد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:9 توسط دختر پاییز
|
|
||