|
|
|
|
|
کسی مرا به مرگ لحظه ها نمی برد
در جاده ی دوراهی اجبار مانده ام من تا نهایت یک درد رفته ام در جسم مرده ی بر دار مانده ام از تکرار هر نفس ، هر روز خسته ام در دقیقه ی کند تکرار مانده ام من آخرین مسافر بیرا هه ی دلم در فاش این همه اسرار مانده ام من در سایه ی نگاه تو خرد می شوم پشت سکوت سرد انکار مانده ام ... (( مدتی مهمان دلهای پاکتان بودم . قطره ای از یک احساس را در قالب کلامی از جنس تنفس باغچه های معصوم یاس به روی حجم سپیدی ریختم و آن را با لهجه ی همه ی پروانه صفت های این گیتی بی انتها به دلهای زلالتان هدیه کردم و امروز آخرین قطره ی احساسم را به یادگار گذاشتم . برای تمامی شما دوستان خوبم آرزوی سلامتی و شادکامی دارم... همه ی شما را یه خدای مهربانم می سپارم . فراموشتان نخواهم کرد. )) خدانگهدار . روزی سرد از فصلی سرد
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:14 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت می خورم سیبی ، یاد طعم عشق می افتم !
یاد جمله عشق سیب است... و در خیال خود به باغ سیبی می روم ، از درخت می چینم سیب سرخی را ... بعد از آن سیب سرخ دیگری چیدم دادم برایت آنرا . برداشتی سیب را ، بوییدی آنرا و چشیدی طعمش را . پس با چشمان پر فروغت گفتی : (( سیب سرخ طعم عشق میدهد )) باز در رویایم می بینم روزی با هم از درخت سیبی ، سیب سرخ عشق را چیدیم . وبا هم طعم عشق را چشیدیم . تا بدانیم و به دیگران بگوییم : که سیب می دهد طعم عشق و چه طعم خوشی ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:19 توسط دختر پاییز
|
|
||