تبليغاتX
نغمه فصلی سرد
به وبلاگ من خوش آمدید
برای هر کار عجیب غریب ابن آدمای به ظاهر متدین می شه جوابی پیدا کرد الا این یکی !

می پرسید کدوم کار؟ الان می گم .

دور و بر خودتون چند تا آدم به واقع پاک و با خدا می شناسید ؟ چند تا آدم می شناسید که

بدون هیچ نیت و چشم داشتی در راه خدا خدمت خلق کنند؟ چند تا انسان می شناسید؟

یکی ، دو تا ؟ ده تا    توی این آدمای با خدا کدوم یکیشون از بس که عبادت کرده و نماز

خونده و به درگاه خدا سجده زده روی پیشونیش جای مهر عین یه ماه گرفتگی یا بدتر از اون

دیده میشه ؟ هان ؟ نمی فهمم این دیگه چه صیغه شه ؟ معنی این کار چیه؟

ورداری پیشونیتو داغ کنی که بگی من با خدام ؟  خودشون خنده شون نمیگیره؟

آخه تا کی ریا ، دروغ ، تظاهر ؟ والله خدا هم تو کارای اینا مونده؟!!!

نمی دونم شاید اینم یه نوع مده ! آخه این دسته از آدما لباساشون که همش یه مدله وشکل

هم . شاید دلشون می خواد یه جوری یه چیزی رو مد کنن واسه دل خودشون !

اما من چند تا سوال دارم ازشون:

۱- چرا این علامتهای رو پیشونیشون همه یه شکله؟ مگه مهرهای جانمازاشون همه مثل

همه ؟ چرا مثلا یکی مستطیل نیست ؟ یا شکل قلب ؟ یا چند ضلعی ؟ آخه مهرهای ما که

همشون گرد نیست !!

۲- چرا ما هیچ زنی رو تا حالا زیارت نکردیم که پیشونیش این جوری علامت گذاری شه؟ نکنه

شما توی عبادت هم رو دست زنها رو آوردین ؟

۳- اگه ازتون بپرسن رهبر و ناجی شما کی بود چی جواب می دین؟ حتما می گید خمینی

پس شما که اونو نایب بر حق می دونید و توی عبادت هم حتما با خدا تر ازخودتون قبولش

داشتید پس چرا اون این نشان  اهورایی رو با خودش نداشت ؟؟

میشه یکی به من جواب بده؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:24  توسط دختر پاییز  | 

امروز خبری رو در روزنامه خوندم که نمونه بارز وفاداری و عشق زنها به شوهراشونه !

یک زن استرالیایی از همسر فوت شده اش باردار می شود !!

این زن بیوه اجازه دادگاه را برای خارج کردن اسپرم همسرش درست مدت کوتاهی پس از

کشته شدن وی در تصادف اتومبیل در سال ۱۹۹۸ را بدست آورد . سال بعد ، این زن یک مبارزه

قانونی طولانی مدت را برای بچه دار شدن از همسرش پس ازتصمیم برای داشتن یک خانواده

آغاز کرد . سپس دادگاهی در ایالت ویکتوریا به این زن که هم اکنون ۳۶ سال دارد اجازه داد تا

از اسپرم منجمد همسرش برای باروری استفاده کند !! این زن به دنبال تشکیل خانواده از

کودکان مردی است که هنوز حتی پس از مرگ او را شوهر خود می داند ...

من یکی که خیلی دلم به حال این زن و همسر فوت شده اش سوخت .

به این می گن عشق واقعی ، به این می گن وفاداری محض ...

شما فکر می کنید هیچ مردی تو دنیا پیدا میشه که این طوری به زنش وفادار بمونه ؟

تو ایران ما که آقاهه نمی ذاره کفن زنه بخشکه ! نه ، نه بی انصافی نکنیم مرد چشم پاک

زن دوست ، وفادار و با محبت هم پیدا میشه !

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:10  توسط دختر پاییز  | 

امروز توی وبلاگ یکی از دوستان مطلب جالبی رو خوندم در مورد زنان .

یه جاش گفته بود ما زنها خودمون هم به خودمون رحم نداریم ! هیچ وقت هوای همدیگه رو

نداریم در صورتی که مردها همیشه از پشت هم در میان و همیشه طرف همدیگه رو دارن.

لازم نبود زیاد در مورد حرفایی که زده بود فکر کنم راست می گفت !

تا بچه بودیم عروسکامون رو از دست هم چنگ می زدیم ، محصل هم که شدیم یا تو درسا

و نمره گرفتنا بهم حسودی می کردیم یا منتظر بودیم ببینیم کی تقلب می کنه راپورتشو به

معلم بدیم !! حالا هم که پا به دنیای آدم بزرگا گذاشتیم خیلی بندرت پیش میاد یه دوست

واقعی پیدا کنیم که همه جوره واسمون مایه بذاره ! اوه اوه اوه کافیه یکی از دوستامون

به دلایلی مطلقه بشه . در یک کلام بایکوت ! یه جوری نگاش می کنیم انگار هشت پایی رو

می بینیم که همه ی قصدش اینه که پنجه هاشو فرو کنه تو زندگی ما و خوشبختی

ظاهریمونو ازمون بقاپه !! نه ما زنها هیچ وقت به هم وفادار نبودیم اگه بودیم همچین تو دهن

اون مردی می زدیم که با داشتن زن و بچه بازم چشاش چار چار می کنه و قدو هیکل ما رو

ورانداز می کنه ! یارو بغل دست زنش تو ماشین نشسته اما یواشکی واسه تو که کنار خیابون

واسادی چراغ می ده ! تو هم هیچی نمی گی و اگه خانم باشی ! نگاتو بر می گردونی تا

از شر نگاهای وقیحش در امان باشی . توی پاساژ توی فروشگاها همه جا می بینیشون !

تا حالا توجه کردین؟ تو و دوست پسرت یا شوهرت دارید می رین یه دختر پسر دیگه هم دارن

از جلو میان . دختره اول به تو نگاه می کنه تا ببینه ازت چیزی کم نداره !! بعد چشم می ندازه

تو چشای مردی که همراته و مطمئنن که آقایی که شما رو همراهی می کنه از دقایقی پیش

این خانم محترم رو زیر نظر داشته بعد هم دختره با پر رویی لبخندی نه به تو که به او تحویل

می ده و رد میشه !! عجباااا ...

حالا بماند اون زنایی رو که مثل مار هفت سر می مونن و تو زندگی به هیچ چیز جز منافع

خودشون فکر نمی کنند ! و انقدر راحت مثل بختک روی زندگی دیگرون می افتن و زندگی 

زنهایی مثل خودشون رو نابود می کنند . اینا دیگه قضیه شون جداست ...

این شده که ما زنها نمی تونیم به هم اعتماد کنیم . تو رو خدا شمایی که از جنس خود منید

نخواین جبهه گیری کنید که نه ما زنا الیم و بلیم ! نه جونم ما ها هیچ وقت پشت هم نبودیم

دوستای واقعی خیلی کم داریم . خنده داره حاضریم واسه کلاس گذاشتن و چیزای دیگه

جیبامون رو واسه بوی فرندمون خالی کنیم اما اگه یکی از دوستای خودمون پولی احتیاج

داشته باشه بهونه های جور واجور واسش می تراشیم !

واای خدا گوش کن ! بدبختی خونه ی ما نیستید که گوش کنید درست ۲ ساعته همسایه

بغلیمون بزم زنونه ترتیب داده و نوارو تا کهکشون بلند کرده و زنها هم اوووه اووه می کنند

و کمر و باسناشون رو واسه هم غررررر می دن . آخی به چه چیزایی دلشون خوشه بنده

های خدا ........ مرداشون کجان ؟ سر کار ؟ پیش رفیقای مرد خودشون یا ااا ؟؟؟

چند روز دیگه هم یکی از همینا تو سرو مغزش می زنه که وااای خدا شوهرمو ازم دزدید زنیکه

فلان فلان شده ... نه  ، نه ، ما زنها به هم و موفقیتهای هم فکر نمی کنیم !

ما به ندرت به سمت هم دست دوستی دراز می کنیم . ما به هم اعتماد نداریم !

آهاان شوهره رو نمی شه کنترل کرد صحیح .  آخه بنده های خدا دل دارن دیگه . باید درکشون

کرد . خدا مردا رو تنوع طلب آفرید !!! دلاشونم که اووووووووووو عین در دروازه می مونه

یکی میاد یکی میره ... دو تا میان هر دو تا می مونن ... اولی باید بره !!! قانونه عزیزه من قانون

اسلامه اسلام ... چی می گه ؟ می گه هر چی دلت خواست زن بگیر اگه عدالت رو می تونی

بینشون تقسیم کنی !!!!!! عدالت  به قانون جنگل گفته زکی !

این رعایت حقوق تساوی ما بین چند زن که تحت تکلف تو مرد محترم هستن می پرسی چی

کار باید کنی ؟ هه هه هه نترس جونم همه چیز به نفع تویه . تو هر شب میری ور دل یکی

از زنهات و خودت رو ارضا می کنی ! یه پولی هم می دی بهش تا بی خرجی نمونه فردا شب

هم پیش اون یکی زنت ... همین جور تکرار میشه . این یعنی عدالت . زنهاتم ازت راضین خدا

هم ازت راضیه . خودتم که   می ترکونی همه جوره دیگههه ...

استغفرالله خانم از شما بعیده این حرفا در شاُن شما نیست . ولم کنید تو رو خدا . این جا

حرفمو نزنم کجا بزنم ؟ زنه هم که یا باید تحمل کنه یا مهرشو حلال کنه و الفرار... بعد هم

میشه بیوه ! همون لو لویی که زنها ازش می ترسن و مردا واسش پنجه تیز کردن !!

یکی از دوستای متاهلم می گفت : فلانی از وقتی بیوه شده تا اسمش تو خونه ما میاد همه

مردای خونمون چشاشون خمار میشه !! راست و دروغش پا خودش

بازم می گم به خودمون بیایم . هنر مون فقط تیپ زدن و آرایش کردن و یه مدرکی گرفتن

نباشه . هنرمون وقتی زیر ستم مردا می ریم این نباشه که شیون کنیم و بدو بدو بریم مهریه

مونو اجرا بذاریم و دلمون خوش باشه که یارو رو انداختیم تو هلفدونی .

هنرمون گرفتن مهریه هزار و اندی سکه ای نباشه . اگه بخوایم زن زندگی باشیم که باید

مشکلات رو همه جوره تحمل کنیم و اگه هم کارد به استخونمون برسه که قانون چندر غاز

در ماه بابت مهریه واسه شوهره می بره و تو هم می گی بای و میشی همونی که نباید

می شدی . بازم بگم ؟؟؟؟

( لازم به ذکر بود که بگم این یک واقعیت در جامعه ی ماست که نسبت به موارد مثبت بیشتر

تو چشم می زنه . پس نه خانمها دلخور شن نه آقایون )

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:56  توسط دختر پاییز  | 

چند شب پیشا رفته بودیم خونه یکی از دوستامون . بزمی راه انداخته بودیم بیا و ببین!

خلاصه جاتون خالی بهمون داشت خوش می گذشت که میون صحبتامون زدیم تو خط عالم

ماوراء ! هر کی یه چیزی می گفت و حسابی بحث مون داغ شده بود . اینم بگم قبلش فیلم

آدرز یا همون دیگران رو برای یکی از دوستاشون که هنوز ندیده بودش گذاشته بودن و دیدن

همین فیلم هم به گل انداختن بحث ما کمک زیادی کرد تا جایی که علی پیشنهاد داد روح

احضار کنیم !  گفتم مگه تا حالا از این کارا کردی؟ مامانش گفت : اووو ... این پسر دیوونمون

کرده از بس ارواح رو کشونده تو این خونه ! گفتم : بی خیال بابا ، مگه میشه تو نیم وحبی

بدون داشتن هیچ علمی همین طوری رو هوا بتونی روح احضار کنی؟! علی که ۱۸ سالشم

هست مثل اینکه بهش برخورد که گفت : تا حالاش که کردیم و اومدن ... شما باور نداری ؟

می تونیم امتحان کنیم! من که همه چیز رو به شوخی گرفته بودم گفتم باشه قبول .

بزرگترا هم اولش غر غر کردن و بعد راضی شدن که ما رو همراهی کنن. خلاصه علی

میز مخصوصشو آورد و یه فنجون هم گذاشت وسط میز . هممون دور تا دور میز نشسته

بودیم . علی چراغا رو هم خاموش کرده بود و فقط یه آباژور گوشه سالن روشن بود .

من و یکی دو نفر دیگه هی مسخره بازی راه انداخته بودیم . آخه باورم نمی شد که بشه

ارواح رو این طوری احضار کرد! اما شد ... نمی تونم بگم چطوری حتی هنوزم نمی تونم

اتفاقات اون شب رو باور کنم ! اما برای من یکی یه شب بیاد موندنی شد . و اما داستانی

که اون شب اتفاق افتاد و نفس رو تو سینه هممون حبس کرد این بود که علی روح یکی از

فامیلای ما رو خواست بیاره که روح اون نیومد و به جاش یه روح دیگه اومد و همون اول هم

چون به سوالامون اشتباه پاسخ میداد فهمیدیم که اون کسی نیست که ما می خواستیمش

ازش خواستیم بره اما اون نمی رفت . علی پرسید تو کی هستی اسمت چیه؟

فنجون این حروف رو پشت سر هم نشون داد  : من مهتاب هستم و ۲۱ سالمه .

پرسیدیم چطوری مردی ؟ جواب داد : تصادف کردم .

خلاصه سوالهای زیادی ازش کردیم و در آخر من بیشعور !!!! بهش گفتم مهتاب خانم تو

می تونی یه کاری بکنی تا ما ببینیم؟ ( تو دلمم هر و هر داشتم می خندیدم !  )

اول گفت : آره می تونم . بهش گفتم پس سمت چپ سالن هر کاری می تونی بکن تا ما ببینیم

همه نگاها خیره شده بود به اون طرف سالن ! اما بعد چند دقیقه چون هیچ اتفاقی نیفتاد

پرسیدم پس چی شد؟ نوشت : اجازه ندارم !

و بعد اون هر کار کردیم و هر سوالی پرسیدیم فنجان تکون نخورد... دیگه  ناامید شده بودیم

که یهو دیدم چشمای سارا گرد شده به گوشه میز  سمتی که من نشسته بودم!! با وحشت

پرسیدم سارا چته؟ و چون ترسیده بودم خودم رو انداختم اون طرف میز... سارا گفت : بچه ها

به خدا اون پاکت سیگار اون جا نبود !! نگاه کردم دیدم پاکت سیگار درست لبه زاویه میز به

صورت ایستاده گذاشته شده ! گفتیم نه بابا ، حتما یکی گذاشته . سارا یکی یکی از همه

پرسید و همه منکر گذاشتن پاکت شدن . سعی کردیم بی خیالی طی کنیم . تو دلم گفتم یکی

از خودامون می خواد سر به سرمون بذاره ! مامان اینا از جمع ما جدا شدن . حالا ۴ نفر شده

بودیم . دوباره انگشتا رفت رو فنجون . اما هنوز اسم کسی رو نبرده بودیم که فنجون به حرکت

افتاد . علی پرسید تو مهتابی؟ گفت نه . پرسید پس کی هستی ؟ یه سری حروف در هم و

بر هم تحویلمون داد . دیگه داشتیم کلافه می شدیم . خستمون کرده بود هر چی بهش

می گفتیم برو نمی رفت . باز دوباره شیطنتم گل کردو همون سوال قبلی رو از این یکی هم

پرسیدم . گفت : آره می تونم . سارا پرسید : ببینم پاکته هم کار تو بود؟ گفت  آره . زیر چشمی

همه رو زیر نظر داشتم . می خواستم از نگاهشون بخونم که کدوم یکیه که باقی رو سر کار

گذاشته اما چیزی دستگیرم نشد واسه همین گفتم : خوب پس هر کاری می کنی باید به ما

بگی . چی رو می خوای تکون بدی؟ چند ثانیه جواب نداد و بعد نوشت : چراغ

با اینکه ترسیده بودم گفتم باشه پس ما منتظریم و چون می خوایم هواسمون به تو باشه از

حالا تا چند دقیقه دیگه این کارو می کنی؟ نوشت :  ۳۰  گفتم : پس برو ما منتظریم .

فنجان رفت روی خداحافظ و ما ۴ تا هم پریدیم روی کاناپه و چشم دوختیم به سقف . زمان

می گذشت و هیچ اتفاقی نمی افتاد . گفتم : علی جون اعتراف کن اون بارم کار تو بود نه؟

قسم خورد که نه به خدا مگه دیوونه ام سر کارتون بذارم ! حالا دیگه یه ربع گذشته بود و

علی و مازیار پایین مبل دراز کشیده بودن و من و سارا هم هنوز روی کاناپه نشسته بودیم

که یه دفعه همزمان با هم اون نور رو دیدیم . آشپزخونه اونا پنجره ای داره که به یه راهرو

می خوره و انتهای اون راهرو به حمام . ما  به اون پنجره دید داشتیم باور نمی کنید اگه بگم

از توی اون پنجره نوری رو دیدیم درست شبیه نور رعد و برق !! چند بار به سرعت خاموش و

روشن شد و بعد پر نور پر نور شد و به آرومی کم نور شد . درست تو لحظه ای که داشت

نورش کم میشد علی که چشمای از حدقه در اومده ما رو دیده بود سرشو به سمت پنحره

گردوند و گفت : بسم الله و بعد بلند شد که بره طرف راهرو که نور خاموش شد !! بین خودمون

باشه من یکی که که دیگه زهره ترک شده بودم چیزی رو به چشم خودم دیده بودم که اگه ه

 هر کسی واسم تعریف می کرد محال بود باور کنم !! هنوزم نمی دونم چه توضیحی در این

باره بدم؟!مامانمون اینا می گفتن احتمالا لامپ اتصالی کرده اما آخه لامپی که خاموشه

 چطوری اتصالی می کنه ؟ در ثانی اون نوری که ما دیدیم هیچ شباهتی به نورای معمولی

نداشت . نمی دونم ، هیچ توضیحی ندارم که بدم !

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:43  توسط دختر پاییز  | 

روبرویم نشسته ای و مدام از عشق سخن می گویی ...

از لحظه هایی زیبا و آینده ای روشن که با هم  و در کنار هم خواهیم ساخت ...

دستم را میان دستانت گرفته ای ، تا بحال انقدر به من نزدیک نشده بودی ! برخورد نفس هایت

را  روی صورتم احساس می کنم . آهسته می گویی : بهار زیباست و زیباتر از بهار تویی .

می گویی : عشق من فکر و روح تو را خراب کرده ، حاضری برای بدست آوردن من از همه

دنیا بگذری !

نگاهت می کنم ، چشمانت دروغگو شده اند ! نگاهت در بیراهه است و افکارت پلید ...

تمام نفرتم را به صورتت می کوبم و فریاد می زنم  دروغگو ! 

نمی دانم کی به کوچه دویدم ، باد خنک صورتم را نوازش می دهد . احساس سبکی می کنم

نه ، دیگر نمی خواهم کوچه باریک و کوچک کبوتر هایم را کلاغ های سیاه بگیرند !

نمی خواهم غروب قرمز سرزمین دلم را ابرهای آلوده  ی دروغ و ریا پنهان کنند !

نمی خواهم دوباره به انتظار بهار بشینم ...

نمی خواهم کسی از عشق برایم بگوید ، نمی خواهم بشنوم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط دختر پاییز  | 

... و غربتی میان آدمهاست !

کاش نگاهی محرم ، حرف دلی مرهم  و کسی همدم ...

کاش به اندازه وقتی که شب بو فرصت نفس کشیدن دارد ، یه اندازه ی یک پلک بر هم زدن به

همدیگر مهربانی کنیم . میان این سرگردانی تنها نمانیم و محبت را فریاد کنیم . کاش ............

+ نوشته شده در  ساعت 14:18  توسط دختر پاییز  |