|
|
|
|
|
برای پیدا کردن کتابی ، رفته بودم توی انباری و هر چی کتاب و دفتر و ... بود داشتم زیر و رو
می کردم . خلاصه بعد کلی گشتن هم اون کتاب رو پیدا کردم هم یک دفتر خاطرات. دفتر خاطرات خودم بود ، مال پنج شش سال پیش ! بازش کردم و شروع کردم به خوندن ... واااای چه چیزایی توش نوشته بودم ! خیلی هاشو به خاطر نمی آوردم وخیلی هاش هم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شد... چقدر بچه بودم من ! زمان چه زود می گذره و زمانه چقدر چیز ها رو عوض می کنه . دفتر خاطراتی که روزگاری تمام احساس من بود و جوهر قلمش از اشک های چشمانم جون می گرفت حالا برام تبدیل به یک قصه طنزآلود شده که با خوندنشون قهقهه می زنم !! نمی دونم ولی با خودم فکر می کنم یعنی ده سال دیگه باز هم به خاطرات امروزم خواهم خندید؟ کسی چه می دونه.... امروز تصمیم دارم یکی از همون خاطراتو براتون نعریف کنم .ماجرایی که بی شک ، نمونه اش برای خیلی از دخترا و یا حتی پسر ها اتفاق افتاده ! توی دفترم خاطره مو این طوری نوشتم : چند روزه که میترا از یه پسر برام می گه ، می گه خیلی صداش قشنگه ! دیروز می گفت: از ساعت ۱۱ شب تا ۳ صبح داشتیم با هم حرف می زدیم . مجبور بودم همش زیر پتو باشم تا صدام به گوش مامانم اینا نرسه . امروزم قراره میترا بیاد خونمون ، آخه کسی خونمون نیست و این بهترین فرصته که میترا خانووم یه دل سییییر با دوست پسرش حرف بزنه ! دیگه باید پیداش شه... ( صفحه بعد ) امروز میترا بهم زنگ زد گفت علی خیلی بهم اصرار میکنه که برم پیشش و همدیگه رو ببینیم . نمی دونم چی کار کنم . خیلی دلم می خواد ببینمش ( اینم بگماا میترا اونو تا حالا ندیده بود و قصه اونا همون داستان مزاحم تلفنی نه ببخشید مراحم تلفنی بود که این طوری به عشق آتشینی تبدیل شده بود!!! ) ( چند صفحه بعد ) میترا واسه روز دوشنبه با علی قرارگذاشته آخه دوشنبه بعداز ظهر، کلاس زبان داریم می تونه جیم بزنه ! بهم اصرار می کنه که منم باهاش برم . نمی دونم راستش یه خورده می ترسم اگه یکی مارو ببینه؟ نه نه من نمی رم به من چه ، تازه یه وقت دیدی کمیته گرفتمون . اون وقت چی؟ نه من نمی رم باهاش ! - واای امان از دست این میترا همه فکرو ذکرش شده علی . چپ میره علی راست می ره علی امروز می گفت: باهاش که تماس گرفته دوست علی هم پیشش بوده ، علی داشته مشخصات ظاهریش رو واسه میترا می گفته تا وقتی اومد سر قرار بتونه بشناسش! می گفت این جور که معلومه علی خیلی خوشگله میگه قدم ۷۸/۱ چهار شونه ام ، موهام مشکیه ، فرق باز می کنم ( اون موقع مد بود ) جین می پوشم و ... بهش گفتم شبیه کدوم هنر پیشه ای ؟ گفت والله بعضی از دوستام می گن من یه خورده شبیه فردینم ، نمی دونم حالا خودت میای می بینیم ...منم مشخصات خودم رو دادم . نمی دونی چقدر خندیدم از دست دوستش آخه گوشی رو از علی گرفت و بهم گفت : یک کلام از داداشت بشنو : لولو دیدی؟ علی رو دیدی !!! بعد هم کلی خندیدیم و ... برگه روز دوشنبه که روز ملاقات اونا بود رو کنده بودم ! چون می ترسیدم دفترم یک وقت دست مامانم بیفته آخه مامانم هر از گاهی به کمد کتابای من شبیخون می زد !! و جالب اینحاست که انقدر ناشیانه همه چیزو بهم می ریخت که من زود می فهمیدم من هم به اصرار میترا همراهش شدم و انقدر اون قرار ملاقات برام جالب و هیحان انگیز بود که تقریبا همش یادمه... اونا واسه ساعت ۳ توی خیابون ولی عصر قرار گذاشته بودن و ما درست یک ربع به سه اونجا بودیم . میترا اون روز حسابی تیپ زده بود . حتی یادمه لنزای منم با کلی خواهش و تمنا ازم گرفت چون به دروغ گفته بود چشام عسلیه !!! خلاصه ما نزدیک کیوسک تلفن ایستاده بودیم و هر کی از دور می اومد بررو بررر نگاش می کردیم اما ساعت سه و ده دقیقه شدو از علی خبری نشد . کم کم داشتیم عصبی می شدیم. گفتم : میترا پس چرا نمیاد نکنه سر کارمون گذاشته باشه ؟ بهم چشم غره ای رفت و گفت دیوونه ای هااا خودش همش اصرار می کرد حالا نیاد ؟ نه میاد همش ۱۰ دقیقه دیر کرده اما وقتی ده دقیقه دیگه هم گذشت حسابش شاکی شدو مثل همیشه ! کارت تلفن منو گرفت تا به موبایلش زنگ بزنه . ظاهرا بعد چند تا بوق علی گوشی رو برداشت و میترا با تشر گفت: کجایی معلوم هست ؟ علی گفته بود معذرت می خوام یه کاری واسم پیش اومد دیر راه افتادم فکر کنم نیم ساعت دیگه اونجا باشم . میترا جیغ زد نیییم ساعت دیگه ؟ ما همین حالاشم نیم ساعته تو خیا بون معطل توییم . اه خیلی بی مزه ای... علی هم حتما داشت عذر خواهی می کرد . من به شیشه کیوسک تلفن تکیه داده بودم و مردم رو نگاه می کردم همون موقع پسری رو دیدم که کنار ویترین یه مغازه ایستاده گوشی موبایل به دست هی ما رو ورانداز می کنه . وااای واای اماااان از قیافش !چی بگم که منو به گفتن حرفی که می زنم محکوم نکنید . چون من اصلا مردم و تیپ و قیافشون رو مسخره نمی کنم . بنده بنده است دیگه حالا زشت و خوشگل خدا آفریده اما گذشته از این حرفا خودمونیم یارو انقدر بد قیافه بود که بیا و ببین!!! اااااااااوووف چه هیبتی داشت هنوزم یادم می افته مو به تنم سیخ می شه داشت حرف می زد . پسره دیگه پشت سر میترا رسیده بود صدای میترا رو شنیدم که گفت علییییی اذیت نکن زود باش بگو کجایی کی میرسی ؟ و همون موقع پسره که دیگه مطمئن شده بودم همون علی آقاست گفت : عزیزم من اینجام پشت سرت !!! میترا سرشو برگردوند و به اعتماد به نفسش خندیدیم آخه یکی نبود بهش بگه مرد حسابی تو مگه تام کروزی که این طوری دختر مردم رو سورپرایز می کنی؟!!! ما اون روز بر خلاف میل باطنی مون مجبور شدیم نیم ساعتی دوشادوش علی آقا راه بریم دست آخر هم من به داد میترا رسیدم و بهونه آوردم که چون دیر اومدید و ما باید سر ساعت خونه باشیم مجبوریم بریم . آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اون موقع یه کمی هم خجالتی بودیم و مراعات طرف رو می کردیم والا اگه حالا یکی بخواد این طوری سر کارمون بذاره بلدیم چطوری ضربه فنیش کنیم ! ولی خوب میترا هم انقدر تو ذوقش خورده بود که خیلی سرد باهاش برخورد کرد اما یارو انقدر رووو داشت ماشالله و انقدر به خودش غررره بود که این چیزا حالیش نمی شد !! یادمه میترا رو هر بار می دیدم می گفت لو لو هنوزم مزاحم می شه و منم محبورم طرف تلفن پیدام نشه ... خلاصه تا مدتها لولو شده بود سوژه و نقل مجلس ما !!! خدایا همه رو به راه راست هدایت کن!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:0 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ... سلام ... سلام
با اینکه هنوز چند تایی از برو بچه ها ، نیومدن به دیدنم اما خوب جواب تستو می دم و البته از دوستانی هم که لطف کردن جواب رو برام فرستادن متشکرم. اوهوم این تست روانشناسی شامل ۴ شخصیته و هر کدوم از اونها هم نشان دهنده یک عنصر شخصیتی شما دختر : احساس شما رو نشون می ده . پسر : غرور شما قایق ران : نشان دهنده فرصت طلبی ست . و عابر : منطق و عقل . هر چه امتیازات اشخاص بالا باشه بالطبع ، اون احساس در شما قوی تره . ( در ضمن اون دوستانی که از خودشون قصه ساختن و عابر رو آدم پلیدی فرض کردن ! تقصیر تصور خودشونه . ) خوب تا بعد بای بای |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 23:37 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر و پسری که بهم علاقمند بودند بر حسب اتفاق در دو سمت یک رود خانه گیر افتادن !
( عجب ! ) هیچ راهی هم نیست که یکی از آن دو پیش اون یکی بره ...( خوب بعد؟ - گوش کن شوخی نیست که تسته ! ) در این اثنا ، مرد قایقرانی سر می رسه و از دختر که خیلی ناراحت بوده جریان رو جویا می شه... و از اونجایی که خیلی مررررد بوده به دختره پیشنهاد می ده : حاضرم تو رو پیش پسر مورد علاقه ت ببرم ولی به یک شرط؟! فاصله رسیدن به اونطرف رودخونه با من باشی !!! ( اوووووو.... ) دختر ، درمونده و مستاُصل مجبور می شه تن به این خواسته بیشرمانه بده و همراه اون سوار بر قایق بشه و به سوی معشوقه اش رهسپار شه ... می شه تاااا ... رسیدن به اون طرف رودخانه. دختر به محض رسیدن به عشقش او رو در آغوش می گیره و با گریه تمام ماوقع رو برای پسر رویاهاش ! تعریف می کنه . و اما پسرک با شنیدن جریان به شدت عصبانی می شه و به دختر می گه : دیگه حاضر نیستم لحظه ای در کنارت باشم !! دختر شیون رو سر می ده دختر تو سرو مغزش داشته می زده که مردی عابر از راه می رسه . با شنیدن داستان به شدت متاُثر می شه و با مهربانی به دختر می گه : من حاضرم با وجود تمام این اتفاقات با تو ازدواج کنم حالا شما از ۰ تا ۲۰ امتیاز رو بین این اشخاص تقسیم کنید و بهشون بر حسب رفتارشون امتیاز بدید ... در پست بعدیم ، جواب تستو بهتون می دم . اما امتیازاتی که دادین رو واسه من الان بفرستید ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 14:6 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم ، چشم دو ابرو ، دو ابروی کمونی / چشم ، چشم دو ابرو ، دو چشم آسمونی
چشم ، چشم دو ابرو ، چشمای خیس هر شب / من ، تو ، یه فریاد ، اسم تو عمری بر لب دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه پا ، پا دو تا پا ، دو پای سخت همراه / همراهی قرص و محکم ، حتی تا خونه ماه قلب ، قلب دو تا قلب ، دو قلب قفل در هم / دو قلب مست و عاشق ، عشقی فرا از عالم جسم ، جسم دو تا جسم ، دو جسم اما با یک روح / یه روح آسمونی ، بلند چو قله کوه عشق ، عشق چه زیباست ، الهی جون بگیره / هر کسی سد عشق شد دعا کنیم بمیره... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 17:0 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ ، آخ که یه وقتایی دلم می خواد آنچنان فریادی از ته دل بزنم که گوش هر چی آدم
بی شعوره کر شه!! دقت کردی؟ نه صادق باشیم و قضاوت کنیم. احتیاج به دقت کردن هم نیست چون پُرند . دوروبرمون پره، از آدمای خرافاتی ، آدمایی که انقدر نادان هستند که نمیشه به هیچ شیوه وروشی این افکار پوچ واحمقانه رو از تو مغزشون کشید بیرون! حتماً به یاد میارین اون نامه های کذایی رو که چند سال پیش توی خونه هامون می انداختند و تو متنش بعد از شرح یک داستان خنده دار ( ار نظر آدمای عاقل ) از خواننده نامه خواسته می شد حتماً چندین بار از روی متن نوشته و آنرا بین مردم پخش کند تا به ثروت برسد و در غیر این صورت جان خود یا یکی از عزیزانش در خطر خواهد بود !! این رو هم بگم تا بیشتر بخندیم دو سال پیش بکی ار این نامه ها به صورت مدرن شده اش دست یکی از دوستان افتاد . داستان همان بود ولی در پایان ذکر شده بود تکثیر آن به صورت زیراکس هم قابل قبول است !!! ( آخه مردم کارو زندگی دارن شاید نتونند کلی وقتشونو بذارن واسه نوشتن ، پس پیشرفت رو گذاشتن واسه چی؟؟ ) این جریان که دیگه قدیمی شده داستان جدیدی که تو نشریات مدتیه با آب و تاب پیگیری میشه رو شنیدید؟ ماجرای همون سگی که وارد صحن حرم امام رضا شده و داستانهای رمانتیک اشک آور از ورودش و کارهایی که کرده تعریف میشه؟؟! اگه شنیدید حتماً سری به تاُسف تکان داده اید اگر هم نشنیده اید تنها برای انبساط خاطر اهالی فکر و اندیشه گوشه هایی ازهنر ژورنالیسم مدرن خبرنگار روزنامه ( جمهوری اسلامی) رو براتون شرح می دم: ( این سگ با ورود به صحن به هیچ وجه از روی فرشها عبور نمی کند در دو سه متری ضریح زانو زده و پس از ادای احترام ! چسبانده و با در آوردن صداهای عجیب ، شروع به نوعی گریه می کندو ... در آخر هم یکی از خدام با پهن کردن پارچه ای برزنتی از سگ می خواهد که روی برزنت برودو سگ نیز به آرامی روی پارچه می نشیند و اجازه میدهد !! که اورا به داخل صحن هدایت کنند... بله ! بعد از این جنجال سازی ها معاون روابط عمومی آستان رضوی روز ۵ شنبه تمام این اخبار را تکذیب کرد و ورود سگ را یک ماجرای عادی دانست ! در پایان هم تاُسف ما می ماند و حماقت یکسری آدم جاهل که با ندانم کاریهاشون اجازه میدن دکانهای همیشه باز همان هایی که می شناسیمشان پر زرق و برق تر ، تجارت کند و بشکن زنان تا می تونند ، بخورند و بچاپند و حسابهای بانکیشون رو پر کنند. قهقهه های مستانشون هم میشه تصور کرد وقتی به ریش من و تو می خندند .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:4 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم ! در ابتدا از همدردی شما خوبان تشکر می کنم و لازم می دونم از
اشتباهات نوشتاری که دیشب در آخرین مطلبم داشتم عذر بخوام ، خسته بودم و بی حوصله. و اما : (( خاطره ای از لیلا )) پارسال تابستون که من اصفهان رفته بودم یکی از دوستای مشترکم با مهسا رو یک روز عصر توی خیابون دیدم که همراه با یه پسر ژیگول اومده بودن مجتمع پارک ( یک مجتمع تجاری بزرگ و معروفه که بعد از ظهرا هم پاتوق جووناست هم پاتوق کمیته چیا ... ) خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی ار اونجایی که آقا پسره از اون دسته پسرایی بود که هم از آخور میخورن هم از توبره!!! ( چه ربطی داشت؟!! ) من و مهسا ازشون جدا شدیم و از مجتمع اومدیم بیرون. ماشینهای گشت هم بیرون صف کشیده بودن و چندتایی مامور هم بی سیم به دست زن و بچه مردم رو بر انداز می کردن ! ( خوب وظیفشونه دیگه ما که نباید ناراحت شیم ! امر به معروف و نهی از منکر چی فکر کردی پس؟ ) خلاصه ما اومدیم خونه و تفریحات و گشت و گذارمون ، اون شب ختم به خیر شد !! و اما فردا صبح بود که لیلا اومد خونه مهسا اینا و حرفها برای گفتن داشت. لیلا این طوری تعریف کرد که: دیشب بعد از خداحافظی با شما از اونجایی که مامورای گشت اومده بودن تو مجتمع ما هم از هم جدا شدیم و بیرون از مجتمع ماشینی گرفتیمو رفتیم لب آب.( زاینده رود ) نیم ساعتی نشستیم و بعد قدم زنان اومدیم تا خیابون و با هم خداحافظی کردیم . داشتم از خیابون رد می شدم که صدایی رو شنیدم : آی خانم، هی با توام ! برگشتم و دیدم ای داد بیداد... یه مامور داره میاد طرفم . بهم که رسید پرسید: این پسره چی کارته؟ گفتم کدوم پسر؟ چشماشو گرد کرد و گفت : خودتو نزن به اون راااه ... نیم ساعته تو نختونم . داشتین چه غلطی می کردین لب آب؟ در حالی که بهم بر خورده بود گفتم مگه نمی گی زیر نظرمون داشتی خودت بگو چی کار می کردیم؟؟ صداشو برد بالا که: دختره ولگرد فکر کردی اینجا تگزاسه لم دادی ور دل پسره؟؟ کرکری هاتم بعداً می بینم! حالا هم راه بیفت... آرش و دیدم که یک ماموره دیگه داشت می بردش تا سوار پاترولش کنه. نمی دونستم چیکار کنم ماموره برای لحظه ای روشو برگردوند و چند قدمی از من دور شد من اما بدون هیچ درنگی بلافاصله فرمان مغزم رو اجرا کردم و با تمام توانم شروع کردم به دویدن... آن قدر سریع می دویدم که محال بود در حالت عادی این تلاش عظیم رو انجام بدم! از پشت سرم صدای اونو می شنیدم که بلند بلند بهم بدو بیراه می گفت و معلوم بود تمام تلاشش رو داره میکنه که بهم برسه ... دیگه از روی سی و سه پل هم گذشته بودم صداش رو دیگه نمی شنیدم . به خیابون که رسیدم برای ماشینی دست بلند کردم و در همین موقع نفهمیدم که کدوم شیر ناپاک خورده ای منو با تمام قوای مردونش هل داد تو شمشادا . دیگه هیچ رمقی برام نمونده بود . تمام سعی مو کردم تا خودمو از اون مخمصه نجات بدم اما همون موقع ماموره بالای سرم رسید و نمی دونم چه اسپریی بود که زد تو صورتم و من که نفس نفس می زدم همه اونو استشمام کردم و یه دفعه انگار همه سلولای بدنم بی حس شد. دیگه چیزی نمی فهمیدم . یک دست مردونه منو هل داد توی ماشینو در را بست. آرش گوشه پنجره نشسته بود اما نگاهم نمی کرد! ماموره هنوز داشت فحاشی می کردو... کم کم حالم داشت بهتر می شد . دیدم که داریم می ریم سمت بیشه ( پارک جنگلی بزرگی در حاشیه زاینده رود ) با تعجب به آرش نگاهی کردم . اون هم تعجب کرده بود اما چیزی نمی گفت! کمی جلوتر ماشین ایستاد .ماموره برگشتو با تشر گفت پیاده شو !! پرسیدم اینجا چرا؟ صداشو برد بالا و گفت : میگم پیاده شو. بعد هم درو باز کردو من هم با اکراه پیاده شدم... جلوتر که رفتیم بر گشت و تو چشام زل زد: خدایا تو نگاهش همه چیز بود الا خشونت !! گفت : چرا از دستم فرار کردی هان؟ هیچی نگفتم ... گفت : به خیالت می ذاشتم از دستم به این راحتی ها در ری؟ می خواستم بگم اگه اون بی شرف خودشیرین که نمی دونم کدوم خری بود از راه نمی رسید که تو پیر پاتال به گرد پای منم نمی رسیدی اما صلاح نبود حالا که دیگه تو چنگش بودم کر کری بخونم . بازم حرفی نزدم. گفت: آخه دختر این پسره سوسول چی داره که دلتو دادی دستش؟ ببین ککشم نگزید که آوردیمت اینجا !! ابن جوجه فکلی ها فقط به خودشون فکر می کنند و هوسای جور واجورشون. آخه حیف تو نیست ؟ اگه می خوای حوونی کنی بکن اما نه با این بی سرو پاها !!!! بغضم رو قورت دادم و گفتم : شما اشتباه می کنید من از اون دخترایی که فکر می کنی نیستم. خندید. گفت: پس اگه خونواده داری این وقت شی تو بیشه چی کار می کنی هان؟ گفتم :شما منو اوردی بعد هم همچین راحت تهمت می زنی انگار که مچ منو تو کدوم خراب شدهای گرفتی ! بابا تو خیابون نشسته بودم آخه این کجاش خلافه؟ گفت : بسه دیگه این بارو می بخشمت اما همین یک بارو . دفعه دیگه اگه با پسر بگیرمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ شیر فهم ؟ نگاهش کردم . خوب شدشب بود و اشکای توچشمم رو ندید . اومدم برم طرف ماشین که گفت: بیا بهم دست بدیم تا دیگه دلخوری از هم نداشته باشیم !! اینجا که رسید من و مهسا با هم گفتیم: برو باباااا خالی نبند... مگه میشه؟ لیلا قسم خورد که راست می گه و به ناچار بهش دست هم داده! ماجرا که نه کابوس لیلا اینجا تموم شد و من باز این سوال رو از خودم پرسیدم که جوونی و جوونی کردن ممنوعه؟؟ احساس به جنس مخالف داشتن ممنوعه؟؟ اگه آره پس فردوسی و سعدی و ... با چه حسی شعر می گفتن؟ لیلی، محنون . شیرین ، فرهاد ؟ همه کشکه؟ اگه هم نه پس این همه تهمت و بدبینی چرا؟ شیوه رفتار آقای مامور هم که یک علامت سوال بزرگ شدو نشست گوشه ذهنم ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:4 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز قرار بود که من خاطره جدیدی تو وبلاگم بذارم اما خبر سقوط هواپیما انقدر منو شوکه
کرد که تا همین الام که ساعت ۲ نیمه شبه مات و مبهوت فقط از خودم می پرسم که چرا؟ و می دانم و تو هم می دانی که چرا؟ و باز هم همان فریاد در گلو حبس شده همانی که دیگر راه نفس کشیدنمان را هم بسته. تا کی؟ آخه تا کی؟ من از ظهر روبروی صفحه تلویزیون نشسته م و فریاد خشمم رو از همینجا توی چهار دیواری خانه ام بیرون می ریزم! می دانم که حرفهایم دلم را تنها همان هایی که دردشان با من یکیست می شنوند و نه هیچ غریبه ای دیگر که من ورود همه آن بیگانه ها را به حریم دلم قدغن کردم ! ولی می خوام حرفامو بزنم آقای معاون نیروی ارتش هوایی امروز در برنامه ای در منزلت آسوده نشسته ای گوشی را بر می داری تا به اصطلاح جوابگوی ملتی باشی که هیچ چیزشان برایت قابل تاُمل نیست! در ابتدا به جای هر سخنی به مجری متذکر می شوی که عنوان من ( جانشین ) نیست من معاون هستم!!!! چه جالب عجب مسئله مهمی نه؟ ۱۱۵ شاید بیشتر انسان می فهمید؟ انسان به خاطر بی مسئولیتی شما به ظاهر مسئولان مردند و تو به فکر لقب و عنوانتی؟ ۹۷ نفر انسان رو سوار بر هواپیمای باربری کردید و در جواب می گین : نه این نوع هواپیماها چند منظوره هستن!!!! عجیباً غریباااا... آهن پاره های چند کاره بشتابید بشتابید.... حتماً حق به جانب شماست چرا که هواپیمای شما گوشت قربونی حمل می کرده غیر از اینه؟؟؟ برید راحت بخوابید ! شبتان خوش آقایان مسئول بی مسئولیت... شبتان خوش... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2:20 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
شما تو سکوت شبانه تون ، قبل از اینکه خوابتون ببره به چه چیزی فکر می کنید؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:26 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا عمر من را بر سر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست بجز شرم تمنا و غم فقر برای ما گدایان سیرتی نیست زهنگامی که چشمم راگشودم سرایم کوچه و ویرانه ها بود تن من حسرت پیراهنی داشت غذایم بخشش بیگانه ها بود کلامی را که اول بار گفتم تمنا بودو خواهش بود و درخواست برای جلب احساسات مردم ، مرا نامادری ژولیده آراست هزاران اف ، بر آن ننگ زمانه که من را بر سرراهی رها کرد سپرده کودکی را دست تقدیر فلک هم از قضا من را گدا کرد اگر اقبال من چرخی دگر داشت نبودی زادگاهم کوره راهی اگر یابنده من دیگری بود نمی دیدم چنین روز سیاهی چه زیبا می شود روزی تب مرگ مرا راند به گوری هایل و تنگ رها گرداند و آزاد سازد از این تنهایی و بدنامی و ننگ خدایا عمر من را برسر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست به جز شرم تمنا و غم فقر در این دنیا برایم نعمتی نیست به عمری دست خود را پیش مردم ولی این بار در پیش تو آرم ببخشا و مرا خاموش گردان که من ناگفته ها بسیار دارم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:2 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترخاله من دانشجوی یکی از شهرستانهای اطراف اصفهانه و با دوتا ازدوستاش خونه دانشجویی داره، یکی از این دخترا اسمش سحره و
با یکی از دانشجوهای پسر اونجا دوسته، خلاصه یک روز این آقا پسر گیرسه پیچ می ده که سحر پاشو بیا خونه من نهارو با هم بخوریمو ساعتی با هم باشیم ! بالاخره هم راضیش می کنه که بره اونجا . دختر خالم ( مهسا ) و اون یکی دوستش پگاه می گن سحر تو که ادمای این شهرستانو میشناسی همه فوضولن یک وقت نبیننت که بیچاره ای ! سحر هم ترسون ولرزون پا میشه و میره. مهسا واسم تعریف کرد هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که تلفن زنگ زد اونور خط سحر بود که با صدای لرزون گفت مهسا ده دقیقه است که یکی لگد رو گرفته به در ول کنم نیست حتما یکی منو دیده که اومدم زنگ زده به کمیته! تو رو خدا پاشین بیاین ببینین کیه؟آدرسو می ده و مهسا و پگاه آژانس می گیرن وراه می افتن. سر کوچه یکی از پسرای دانشگاه رو میبینن که دوست همون آقا پسر بوده و اون هم اومده بوده ببینه چه خبره! به مهسا اینا می گه این مرده صاحب خونه امیره حتما یکی دوستتونو دیده زنگ زده بهش خبر داده. خلاصه آقای صابخونه بعد از نیم ساعت لگد زدن به در سوار موتور می شه و میره دوست امیر سریع شماره خونه اونو میگیره که سحرو رد کنه هنوز که یارو بر نگشته اما هر چی شماره رو می گیره کسی بر نمی داره سریع از ماشین پیاده میشه که بره زنگو بزنه که می بینه صابخونه با موتورش داره میاد و بنگاه دار روهم ترک موتورش داره میاره. ( بنگاه دار مردی هیییز به نام عمو بیگی ه ) که بارها به دخترای دانشجو گفته بوده خدا رو شکر که ما اینجا یه دانشگاه داریم که هر روز دخترای خوشگل و ترگل ورگل ببینیمو حوصلمون سر نره! خلاصه بچه ها عمو بیگ رو که می بینن از ماشین پیاده میشن و همراه اونا میرن دم خونه. صاحبخونه باز شروع میکنه به در زدن و بلند می گه اگه همین حالا دروباز نکنی مامور میارم بعداز چند لحظه دربازمیشه و امیر با موهای ژولیده میاد بیرون ومیگه چه خبره؟ صابخونه میگه چرا درو باز نمی کنی؟ میگه اول خواب بودم بعدم که فهمیدم شمایی گفتم اومدی کرایه خونرو بگیری روم نشد بگم ندارم درو بار نکردم صابخونه میگه میخوام توخونه رو ببینم بهم گفتن دختر آوردی بعد هم هلش میده کنارو میادتو . عموبیگی و دخترا هم پشت سرش میرن تو . صابخونه عصبانی شروع می کنه به گشتن . تو آشپزخونه کابینتها ، حموم لای رخت چرکا ، توی اتاقها توی کمدها ، همه جارو می گرده اما اثری از سحر نبوده !! مهسا می گفت ما هم تعجب کرده بودیم پس سحر کجاست؟ امیر هم مدام میگفت : بابا کسی ابنجا نیست شما که همه جارو گشتین ! صابخونه که دیگه کلافه شده بود گفت: من مطمئنم دختر تو این خونه هست یگو کجا قایمش کردی؟ـ والله هیچ کس اینجا نیست از کجام دختر درارم برات؟ عمو بیگی میزنه زیر خنده و میگه نیست دیگه پرش داده رفته بیابریم و دستش رو میگیره که از اتاق ببره بیرون که یهو چشم صاحبخونه می افته به چمدون گوشه اتاق که روش چندتا کتاب هم ریخته بودن. لبخند مرموزی میزنه و میگه برو بازش کن آقای زرنگ. امیر عصبی میشه و شروع می کنه به مغلطه کردن و بدو بیراه گفتن . بچه ها سعی می کنن دم عمو بیگی رو ببینن تا یه جوری یارو روراضیش کنه که بی خیال شه. عمو بیگی هیز مهربون هم صابخونه روبا هزارمکافات میبره از خونه بیرون و مهسا اینا سربع میرن و زیپ چمدونوباز می کنن . مهسا می گفت تا حالا کسی رو اینقدر رنگ پریده ندیده بودم . مثل مرده قبرستون سفید و بی حال از اون تو درش آوردیم دست راستش که زیرش بود کاملا بی حس شده بود و خودشم رمق راه رفتن نداشت. خلاصه ما زودتر اومدیم بیرون و به عمو بیگ گفتیم پشتشو به ما کنه چون نمی خواستیم سحر رو بشناسه. عمو بیگ هم رو موتورپشت به ما نشست.رفتیم تو سحر عینک دودی شو زد و اومدیم بیرون. یه دفعه دیدیم عمو بیگی یواشکی از تو آینه موتور داره ما رو دید می زنه خلاصه دویدیم تو ماشینو به راننده آژانس گفتیم برو ... سحر هم یه دفعه بغزش ترکیدو زد زیر گریه. توی همین هاگیر واگیر دیدیم یه موتور کیپ تا کیپ ماشین ما داره میاد و تو ماشینو داره دید می زنه بله عمو بیگی ول کن نبود پگاه شیشه رو داد پایینو گفت: عمو بیگی بس کن بابا حالایه کاری برامون کردی دستت درد نکنه اما ما دیگه بادیگارد نخواستیم که... عمو بیگی هم خنده کشداری تحویل می ده و آخرین نگاهشو می اندازه تو ماشینو گازشو می گیره و میره. خلاصه امیر هم چند روز بعد با صاحبخونه تسویه می کنه واز اون خونه میره. سحر هم پشت دستشو داغ می کنه که دیگه لااقل تو این شهرستان هوس دیدن بوی فرندشو اون هم توی خونه ! نکنه ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:28 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستای گلم سلام !
یک فکری زد به سرم گفتم قبل از انجام دادنش خبرشو بهتون بدم و اون اینه که می خوام از این به بعد روزهای ۱شنبه و ۳ شنبه رو اختصاص بدم به نوشتن خاطرات ، هم خاطرات خودم هم دوستانم هر کسی که مایله می تونه خاطراتشو ( از نوع باحال ) برای من ایمیل کنه تا به اسم خودش تو وبلاگم بذارم . در ضمن به بهترین خاطره که به تایید همه بچه ها هم برسه یه جایزه به عنوان یادگاری می دم ( خالی هم نمی بندم ) خوب ، یادتون نره خاطره جالبی باشه و خالی بندی هم توش نباشه که من می فهمم !! در ضمن زیاد هم طولانی نباشه... مرسی ، منتظرم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:47 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
در سکوت و تنهایی شب ، دستهای گرمش را به سویم دراز کرد. درنگاهش محبت را خواندم، آهسته نجوا کرد: دوست بدارتا دوستت بدارند ومن او را و کلامش را باور کردم ، ایمان آوردم به قدرت احساس و عاطفه. گلاله من: زیبایی کلامت به لطافت گلبرگهای شقایق و به نرمی ابرهای محبت است. آرزو دارم که دوستی ما به بلندی شب یلدا ، به طراوت نم نم باران و به استواری ستون های سنگی باشد ! گل لاله ی زیبایم ، مهرت را ارج می نهم و از راه دور شاخه گلی تقدیمت می کنم . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:52 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی،تو را با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را ازبین گلهایی که در تنهاییم رویید، با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمی دانم کجا تا کی ، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد حسی گفت : تو نام مرا از یاد خواهی برد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:9 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای شکستن هنوز کوچک بود و منتهای غمش خواب یک عروسک بود درون کوچه تردید باز گم شده بود گناه از تو و من بود ، دل که کودک بود دوباره پیدا شدو دستهایش پر بود ز سیبهای محبت که صاف و بی لک بود و یک سبد گل لبخند و یک بغل آواز و نقش چشم تو ، بر برگ دفترش حک بود تو رفتی و دل من از هجوم درد شکست و دل برای شکستن چقدر کوچک بود... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:56 توسط دختر پاییز
|
|
||