|
|
|
|
|
کسی مرا به مرگ لحظه ها نمی برد
در جاده ی دوراهی اجبار مانده ام من تا نهایت یک درد رفته ام در جسم مرده ی بر دار مانده ام از تکرار هر نفس ، هر روز خسته ام در دقیقه ی کند تکرار مانده ام من آخرین مسافر بیرا هه ی دلم در فاش این همه اسرار مانده ام من در سایه ی نگاه تو خرد می شوم پشت سکوت سرد انکار مانده ام ... (( مدتی مهمان دلهای پاکتان بودم . قطره ای از یک احساس را در قالب کلامی از جنس تنفس باغچه های معصوم یاس به روی حجم سپیدی ریختم و آن را با لهجه ی همه ی پروانه صفت های این گیتی بی انتها به دلهای زلالتان هدیه کردم و امروز آخرین قطره ی احساسم را به یادگار گذاشتم . برای تمامی شما دوستان خوبم آرزوی سلامتی و شادکامی دارم... همه ی شما را یه خدای مهربانم می سپارم . فراموشتان نخواهم کرد. )) خدانگهدار . روزی سرد از فصلی سرد
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:14 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت می خورم سیبی ، یاد طعم عشق می افتم !
یاد جمله عشق سیب است... و در خیال خود به باغ سیبی می روم ، از درخت می چینم سیب سرخی را ... بعد از آن سیب سرخ دیگری چیدم دادم برایت آنرا . برداشتی سیب را ، بوییدی آنرا و چشیدی طعمش را . پس با چشمان پر فروغت گفتی : (( سیب سرخ طعم عشق میدهد )) باز در رویایم می بینم روزی با هم از درخت سیبی ، سیب سرخ عشق را چیدیم . وبا هم طعم عشق را چشیدیم . تا بدانیم و به دیگران بگوییم : که سیب می دهد طعم عشق و چه طعم خوشی ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:19 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
برای هر کار عجیب غریب ابن آدمای به ظاهر متدین می شه جوابی پیدا کرد الا این یکی !
می پرسید کدوم کار؟ الان می گم . دور و بر خودتون چند تا آدم به واقع پاک و با خدا می شناسید ؟ چند تا آدم می شناسید که بدون هیچ نیت و چشم داشتی در راه خدا خدمت خلق کنند؟ چند تا انسان می شناسید؟ یکی ، دو تا ؟ ده تا خونده و به درگاه خدا سجده زده روی پیشونیش جای مهر عین یه ماه گرفتگی یا بدتر از اون دیده میشه ؟ هان ؟ نمی فهمم این دیگه چه صیغه شه ؟ معنی این کار چیه؟ ورداری پیشونیتو داغ کنی که بگی من با خدام ؟ خودشون خنده شون نمیگیره؟ آخه تا کی ریا ، دروغ ، تظاهر ؟ والله خدا هم تو کارای اینا مونده؟!!! نمی دونم شاید اینم یه نوع مده ! آخه این دسته از آدما لباساشون که همش یه مدله وشکل هم . شاید دلشون می خواد یه جوری یه چیزی رو مد کنن واسه دل خودشون ! اما من چند تا سوال دارم ازشون: ۱- چرا این علامتهای رو پیشونیشون همه یه شکله؟ مگه مهرهای جانمازاشون همه مثل همه ؟ چرا مثلا یکی مستطیل نیست ؟ یا شکل قلب ؟ یا چند ضلعی ؟ آخه مهرهای ما که همشون گرد نیست !! ۲- چرا ما هیچ زنی رو تا حالا زیارت نکردیم که پیشونیش این جوری علامت گذاری شه؟ نکنه شما توی عبادت هم رو دست زنها رو آوردین ؟ ۳- اگه ازتون بپرسن رهبر و ناجی شما کی بود چی جواب می دین؟ حتما می گید خمینی پس شما که اونو نایب بر حق می دونید و توی عبادت هم حتما با خدا تر ازخودتون قبولش داشتید پس چرا اون این نشان اهورایی رو با خودش نداشت ؟؟ میشه یکی به من جواب بده؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 16:24 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز خبری رو در روزنامه خوندم که نمونه بارز وفاداری و عشق زنها به شوهراشونه !
یک زن استرالیایی از همسر فوت شده اش باردار می شود !! این زن بیوه اجازه دادگاه را برای خارج کردن اسپرم همسرش درست مدت کوتاهی پس از کشته شدن وی در تصادف اتومبیل در سال ۱۹۹۸ را بدست آورد . سال بعد ، این زن یک مبارزه قانونی طولانی مدت را برای بچه دار شدن از همسرش پس ازتصمیم برای داشتن یک خانواده آغاز کرد . سپس دادگاهی در ایالت ویکتوریا به این زن که هم اکنون ۳۶ سال دارد اجازه داد تا از اسپرم منجمد همسرش برای باروری استفاده کند !! این زن به دنبال تشکیل خانواده از کودکان مردی است که هنوز حتی پس از مرگ او را شوهر خود می داند ... من یکی که خیلی دلم به حال این زن و همسر فوت شده اش سوخت . به این می گن عشق واقعی ، به این می گن وفاداری محض ... شما فکر می کنید هیچ مردی تو دنیا پیدا میشه که این طوری به زنش وفادار بمونه ؟ تو ایران ما که آقاهه نمی ذاره کفن زنه بخشکه ! نه ، نه بی انصافی نکنیم مرد چشم پاک زن دوست ، وفادار و با محبت هم پیدا میشه !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:10 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز توی وبلاگ یکی از دوستان مطلب جالبی رو خوندم در مورد زنان .
یه جاش گفته بود ما زنها خودمون هم به خودمون رحم نداریم ! هیچ وقت هوای همدیگه رو نداریم در صورتی که مردها همیشه از پشت هم در میان و همیشه طرف همدیگه رو دارن. لازم نبود زیاد در مورد حرفایی که زده بود فکر کنم راست می گفت ! تا بچه بودیم عروسکامون رو از دست هم چنگ می زدیم ، محصل هم که شدیم یا تو درسا و نمره گرفتنا بهم حسودی می کردیم یا منتظر بودیم ببینیم کی تقلب می کنه راپورتشو به معلم بدیم !! حالا هم که پا به دنیای آدم بزرگا گذاشتیم خیلی بندرت پیش میاد یه دوست واقعی پیدا کنیم که همه جوره واسمون مایه بذاره ! اوه اوه اوه کافیه یکی از دوستامون به دلایلی مطلقه بشه . در یک کلام بایکوت ! یه جوری نگاش می کنیم انگار هشت پایی رو می بینیم که همه ی قصدش اینه که پنجه هاشو فرو کنه تو زندگی ما و خوشبختی ظاهریمونو ازمون بقاپه !! نه ما زنها هیچ وقت به هم وفادار نبودیم اگه بودیم همچین تو دهن اون مردی می زدیم که با داشتن زن و بچه بازم چشاش چار چار می کنه و قدو هیکل ما رو ورانداز می کنه ! یارو بغل دست زنش تو ماشین نشسته اما یواشکی واسه تو که کنار خیابون واسادی چراغ می ده ! تو هم هیچی نمی گی و اگه خانم باشی ! نگاتو بر می گردونی تا از شر نگاهای وقیحش در امان باشی . توی پاساژ توی فروشگاها همه جا می بینیشون ! تا حالا توجه کردین؟ تو و دوست پسرت یا شوهرت دارید می رین یه دختر پسر دیگه هم دارن از جلو میان . دختره اول به تو نگاه می کنه تا ببینه ازت چیزی کم نداره !! بعد چشم می ندازه تو چشای مردی که همراته و مطمئنن که آقایی که شما رو همراهی می کنه از دقایقی پیش این خانم محترم رو زیر نظر داشته بعد هم دختره با پر رویی لبخندی نه به تو که به او تحویل می ده و رد میشه !! عجباااا ... حالا بماند اون زنایی رو که مثل مار هفت سر می مونن و تو زندگی به هیچ چیز جز منافع خودشون فکر نمی کنند ! و انقدر راحت مثل بختک روی زندگی دیگرون می افتن و زندگی زنهایی مثل خودشون رو نابود می کنند . اینا دیگه قضیه شون جداست ... این شده که ما زنها نمی تونیم به هم اعتماد کنیم . تو رو خدا شمایی که از جنس خود منید نخواین جبهه گیری کنید که نه ما زنا الیم و بلیم ! نه جونم ما ها هیچ وقت پشت هم نبودیم دوستای واقعی خیلی کم داریم . خنده داره حاضریم واسه کلاس گذاشتن و چیزای دیگه جیبامون رو واسه بوی فرندمون خالی کنیم اما اگه یکی از دوستای خودمون پولی احتیاج داشته باشه بهونه های جور واجور واسش می تراشیم ! واای خدا گوش کن ! بدبختی خونه ی ما نیستید که گوش کنید درست ۲ ساعته همسایه بغلیمون بزم زنونه ترتیب داده و نوارو تا کهکشون بلند کرده و زنها هم اوووه اووه می کنند و کمر و باسناشون رو واسه هم غررررر می دن . آخی به چه چیزایی دلشون خوشه بنده های خدا ........ مرداشون کجان ؟ سر کار ؟ پیش رفیقای مرد خودشون یا ااا ؟؟؟ چند روز دیگه هم یکی از همینا تو سرو مغزش می زنه که وااای خدا شوهرمو ازم دزدید زنیکه فلان فلان شده ... نه ، نه ، ما زنها به هم و موفقیتهای هم فکر نمی کنیم ! ما به ندرت به سمت هم دست دوستی دراز می کنیم . ما به هم اعتماد نداریم ! آهاان شوهره رو نمی شه کنترل کرد صحیح . آخه بنده های خدا دل دارن دیگه . باید درکشون کرد . خدا مردا رو تنوع طلب آفرید !!! دلاشونم که اووووووووووو عین در دروازه می مونه یکی میاد یکی میره ... دو تا میان هر دو تا می مونن ... اولی باید بره !!! قانونه عزیزه من قانون اسلامه اسلام ... چی می گه ؟ می گه هر چی دلت خواست زن بگیر اگه عدالت رو می تونی بینشون تقسیم کنی !!!!!! عدالت این رعایت حقوق تساوی ما بین چند زن که تحت تکلف تو مرد محترم هستن می پرسی چی کار باید کنی ؟ هه هه هه از زنهات و خودت رو ارضا می کنی ! یه پولی هم می دی بهش تا بی خرجی نمونه فردا شب هم پیش اون یکی زنت ... همین جور تکرار میشه . این یعنی عدالت . زنهاتم ازت راضین خدا هم ازت راضیه . خودتم که استغفرالله خانم از شما بعیده این حرفا در شاُن شما نیست . ولم کنید تو رو خدا . این جا حرفمو نزنم کجا بزنم ؟ زنه هم که یا باید تحمل کنه یا مهرشو حلال کنه و الفرار... بعد هم میشه بیوه ! همون لو لویی که زنها ازش می ترسن و مردا واسش پنجه تیز کردن !! یکی از دوستای متاهلم می گفت : فلانی از وقتی بیوه شده تا اسمش تو خونه ما میاد همه مردای خونمون چشاشون خمار میشه !! بازم می گم به خودمون بیایم . هنر مون فقط تیپ زدن و آرایش کردن و یه مدرکی گرفتن نباشه . هنرمون وقتی زیر ستم مردا می ریم این نباشه که شیون کنیم و بدو بدو بریم مهریه مونو اجرا بذاریم و دلمون خوش باشه که یارو رو انداختیم تو هلفدونی . هنرمون گرفتن مهریه هزار و اندی سکه ای نباشه . اگه بخوایم زن زندگی باشیم که باید مشکلات رو همه جوره تحمل کنیم و اگه هم کارد به استخونمون برسه که قانون چندر غاز در ماه بابت مهریه واسه شوهره می بره و تو هم می گی بای و میشی همونی که نباید می شدی . بازم بگم ؟؟؟؟ ( لازم به ذکر بود که بگم این یک واقعیت در جامعه ی ماست که نسبت به موارد مثبت بیشتر تو چشم می زنه . پس نه خانمها دلخور شن نه آقایون )
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 17:56 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
چند شب پیشا رفته بودیم خونه یکی از دوستامون . بزمی راه انداخته بودیم بیا و ببین!
خلاصه جاتون خالی بهمون داشت خوش می گذشت که میون صحبتامون زدیم تو خط عالم ماوراء ! هر کی یه چیزی می گفت و حسابی بحث مون داغ شده بود . اینم بگم قبلش فیلم آدرز یا همون دیگران رو برای یکی از دوستاشون که هنوز ندیده بودش گذاشته بودن و دیدن همین فیلم هم به گل انداختن بحث ما کمک زیادی کرد تا جایی که علی پیشنهاد داد روح احضار کنیم ! کرده از بس ارواح رو کشونده تو این خونه ! گفتم : بی خیال بابا ، مگه میشه تو نیم وحبی بدون داشتن هیچ علمی همین طوری رو هوا بتونی روح احضار کنی؟! علی که ۱۸ سالشم هست مثل اینکه بهش برخورد که گفت : تا حالاش که کردیم و اومدن ... شما باور نداری ؟ می تونیم امتحان کنیم! من که همه چیز رو به شوخی گرفته بودم گفتم باشه قبول . بزرگترا هم اولش غر غر کردن و بعد راضی شدن که ما رو همراهی کنن. خلاصه علی میز مخصوصشو آورد و یه فنجون هم گذاشت وسط میز . هممون دور تا دور میز نشسته بودیم . علی چراغا رو هم خاموش کرده بود و فقط یه آباژور گوشه سالن روشن بود . من و یکی دو نفر دیگه هی مسخره بازی راه انداخته بودیم . آخه باورم نمی شد که بشه ارواح رو این طوری احضار کرد! اما شد ... نمی تونم بگم چطوری حتی هنوزم نمی تونم اتفاقات اون شب رو باور کنم ! اما برای من یکی یه شب بیاد موندنی شد . و اما داستانی که اون شب اتفاق افتاد و نفس رو تو سینه هممون حبس کرد این بود که علی روح یکی از فامیلای ما رو خواست بیاره که روح اون نیومد و به جاش یه روح دیگه اومد و همون اول هم چون به سوالامون اشتباه پاسخ میداد فهمیدیم که اون کسی نیست که ما می خواستیمش ازش خواستیم بره اما اون نمی رفت . علی پرسید تو کی هستی اسمت چیه؟ فنجون این حروف رو پشت سر هم نشون داد : من مهتاب هستم و ۲۱ سالمه . پرسیدیم چطوری مردی ؟ جواب داد : تصادف کردم . خلاصه سوالهای زیادی ازش کردیم و در آخر من بیشعور !!!! بهش گفتم مهتاب خانم تو می تونی یه کاری بکنی تا ما ببینیم؟ ( تو دلمم هر و هر داشتم می خندیدم ! اول گفت : آره می تونم . بهش گفتم پس سمت چپ سالن هر کاری می تونی بکن تا ما ببینیم همه نگاها خیره شده بود به اون طرف سالن ! اما بعد چند دقیقه چون هیچ اتفاقی نیفتاد پرسیدم پس چی شد؟ نوشت : اجازه ندارم ! و بعد اون هر کار کردیم و هر سوالی پرسیدیم فنجان تکون نخورد... دیگه ناامید شده بودیم که یهو دیدم چشمای سارا گرد شده به گوشه میز سمتی که من نشسته بودم!! با وحشت پرسیدم سارا چته؟ و چون ترسیده بودم خودم رو انداختم اون طرف میز... سارا گفت : بچه ها به خدا اون پاکت سیگار اون جا نبود !! نگاه کردم دیدم پاکت سیگار درست لبه زاویه میز به صورت ایستاده گذاشته شده ! گفتیم نه بابا ، حتما یکی گذاشته . سارا یکی یکی از همه پرسید و همه منکر گذاشتن پاکت شدن . سعی کردیم بی خیالی طی کنیم . تو دلم گفتم یکی از خودامون می خواد سر به سرمون بذاره ! مامان اینا از جمع ما جدا شدن . حالا ۴ نفر شده بودیم . دوباره انگشتا رفت رو فنجون . اما هنوز اسم کسی رو نبرده بودیم که فنجون به حرکت افتاد . علی پرسید تو مهتابی؟ گفت نه . پرسید پس کی هستی ؟ یه سری حروف در هم و بر هم تحویلمون داد . دیگه داشتیم کلافه می شدیم . خستمون کرده بود هر چی بهش می گفتیم برو نمی رفت . باز دوباره شیطنتم گل کردو همون سوال قبلی رو از این یکی هم پرسیدم . گفت : آره می تونم . سارا پرسید : ببینم پاکته هم کار تو بود؟ گفت آره . زیر چشمی همه رو زیر نظر داشتم . می خواستم از نگاهشون بخونم که کدوم یکیه که باقی رو سر کار گذاشته اما چیزی دستگیرم نشد واسه همین گفتم : خوب پس هر کاری می کنی باید به ما بگی . چی رو می خوای تکون بدی؟ چند ثانیه جواب نداد و بعد نوشت : چراغ با اینکه ترسیده بودم گفتم باشه پس ما منتظریم و چون می خوایم هواسمون به تو باشه از حالا تا چند دقیقه دیگه این کارو می کنی؟ نوشت : ۳۰ گفتم : پس برو ما منتظریم . فنجان رفت روی خداحافظ و ما ۴ تا هم پریدیم روی کاناپه و چشم دوختیم به سقف . زمان می گذشت و هیچ اتفاقی نمی افتاد . گفتم : علی جون اعتراف کن اون بارم کار تو بود نه؟ قسم خورد که نه به خدا مگه دیوونه ام سر کارتون بذارم ! حالا دیگه یه ربع گذشته بود و علی و مازیار پایین مبل دراز کشیده بودن و من و سارا هم هنوز روی کاناپه نشسته بودیم که یه دفعه همزمان با هم اون نور رو دیدیم . آشپزخونه اونا پنجره ای داره که به یه راهرو می خوره و انتهای اون راهرو به حمام . ما به اون پنجره دید داشتیم باور نمی کنید اگه بگم از توی اون پنجره نوری رو دیدیم درست شبیه نور رعد و برق !! چند بار به سرعت خاموش و روشن شد و بعد پر نور پر نور شد و به آرومی کم نور شد . درست تو لحظه ای که داشت نورش کم میشد علی که چشمای از حدقه در اومده ما رو دیده بود سرشو به سمت پنحره گردوند و گفت : بسم الله و بعد بلند شد که بره طرف راهرو که نور خاموش شد !! بین خودمون باشه من یکی که که دیگه زهره ترک شده بودم چیزی رو به چشم خودم دیده بودم که اگه ه هر کسی واسم تعریف می کرد محال بود باور کنم !! هنوزم نمی دونم چه توضیحی در این باره بدم؟!مامانمون اینا می گفتن احتمالا لامپ اتصالی کرده اما آخه لامپی که خاموشه چطوری اتصالی می کنه ؟ در ثانی اون نوری که ما دیدیم هیچ شباهتی به نورای معمولی نداشت . نمی دونم ، هیچ توضیحی ندارم که بدم !
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 17:43 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
روبرویم نشسته ای و مدام از عشق سخن می گویی ...
از لحظه هایی زیبا و آینده ای روشن که با هم و در کنار هم خواهیم ساخت ... دستم را میان دستانت گرفته ای ، تا بحال انقدر به من نزدیک نشده بودی ! برخورد نفس هایت را روی صورتم احساس می کنم . آهسته می گویی : بهار زیباست و زیباتر از بهار تویی . می گویی : عشق من فکر و روح تو را خراب کرده ، حاضری برای بدست آوردن من از همه دنیا بگذری ! نگاهت می کنم ، چشمانت دروغگو شده اند ! نگاهت در بیراهه است و افکارت پلید ... تمام نفرتم را به صورتت می کوبم و فریاد می زنم دروغگو ! نمی دانم کی به کوچه دویدم ، باد خنک صورتم را نوازش می دهد . احساس سبکی می کنم نه ، دیگر نمی خواهم کوچه باریک و کوچک کبوتر هایم را کلاغ های سیاه بگیرند ! نمی خواهم غروب قرمز سرزمین دلم را ابرهای آلوده ی دروغ و ریا پنهان کنند ! نمی خواهم دوباره به انتظار بهار بشینم ... نمی خواهم کسی از عشق برایم بگوید ، نمی خواهم بشنوم ...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:59 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
... و غربتی میان آدمهاست !
کاش نگاهی محرم ، حرف دلی مرهم و کسی همدم ... کاش به اندازه وقتی که شب بو فرصت نفس کشیدن دارد ، یه اندازه ی یک پلک بر هم زدن به همدیگر مهربانی کنیم . میان این سرگردانی تنها نمانیم و محبت را فریاد کنیم . کاش ............ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 14:18 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
برای پیدا کردن کتابی ، رفته بودم توی انباری و هر چی کتاب و دفتر و ... بود داشتم زیر و رو
می کردم . خلاصه بعد کلی گشتن هم اون کتاب رو پیدا کردم هم یک دفتر خاطرات. دفتر خاطرات خودم بود ، مال پنج شش سال پیش ! بازش کردم و شروع کردم به خوندن ... واااای چه چیزایی توش نوشته بودم ! خیلی هاشو به خاطر نمی آوردم وخیلی هاش هم مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شد... چقدر بچه بودم من ! زمان چه زود می گذره و زمانه چقدر چیز ها رو عوض می کنه . دفتر خاطراتی که روزگاری تمام احساس من بود و جوهر قلمش از اشک های چشمانم جون می گرفت حالا برام تبدیل به یک قصه طنزآلود شده که با خوندنشون قهقهه می زنم !! نمی دونم ولی با خودم فکر می کنم یعنی ده سال دیگه باز هم به خاطرات امروزم خواهم خندید؟ کسی چه می دونه.... امروز تصمیم دارم یکی از همون خاطراتو براتون نعریف کنم .ماجرایی که بی شک ، نمونه اش برای خیلی از دخترا و یا حتی پسر ها اتفاق افتاده ! توی دفترم خاطره مو این طوری نوشتم : چند روزه که میترا از یه پسر برام می گه ، می گه خیلی صداش قشنگه ! دیروز می گفت: از ساعت ۱۱ شب تا ۳ صبح داشتیم با هم حرف می زدیم . مجبور بودم همش زیر پتو باشم تا صدام به گوش مامانم اینا نرسه . امروزم قراره میترا بیاد خونمون ، آخه کسی خونمون نیست و این بهترین فرصته که میترا خانووم یه دل سییییر با دوست پسرش حرف بزنه ! دیگه باید پیداش شه... ( صفحه بعد ) امروز میترا بهم زنگ زد گفت علی خیلی بهم اصرار میکنه که برم پیشش و همدیگه رو ببینیم . نمی دونم چی کار کنم . خیلی دلم می خواد ببینمش ( اینم بگماا میترا اونو تا حالا ندیده بود و قصه اونا همون داستان مزاحم تلفنی نه ببخشید مراحم تلفنی بود که این طوری به عشق آتشینی تبدیل شده بود!!! ) ( چند صفحه بعد ) میترا واسه روز دوشنبه با علی قرارگذاشته آخه دوشنبه بعداز ظهر، کلاس زبان داریم می تونه جیم بزنه ! بهم اصرار می کنه که منم باهاش برم . نمی دونم راستش یه خورده می ترسم اگه یکی مارو ببینه؟ نه نه من نمی رم به من چه ، تازه یه وقت دیدی کمیته گرفتمون . اون وقت چی؟ نه من نمی رم باهاش ! - واای امان از دست این میترا همه فکرو ذکرش شده علی . چپ میره علی راست می ره علی امروز می گفت: باهاش که تماس گرفته دوست علی هم پیشش بوده ، علی داشته مشخصات ظاهریش رو واسه میترا می گفته تا وقتی اومد سر قرار بتونه بشناسش! می گفت این جور که معلومه علی خیلی خوشگله میگه قدم ۷۸/۱ چهار شونه ام ، موهام مشکیه ، فرق باز می کنم ( اون موقع مد بود ) جین می پوشم و ... بهش گفتم شبیه کدوم هنر پیشه ای ؟ گفت والله بعضی از دوستام می گن من یه خورده شبیه فردینم ، نمی دونم حالا خودت میای می بینیم ...منم مشخصات خودم رو دادم . نمی دونی چقدر خندیدم از دست دوستش آخه گوشی رو از علی گرفت و بهم گفت : یک کلام از داداشت بشنو : لولو دیدی؟ علی رو دیدی !!! بعد هم کلی خندیدیم و ... برگه روز دوشنبه که روز ملاقات اونا بود رو کنده بودم ! چون می ترسیدم دفترم یک وقت دست مامانم بیفته آخه مامانم هر از گاهی به کمد کتابای من شبیخون می زد !! و جالب اینحاست که انقدر ناشیانه همه چیزو بهم می ریخت که من زود می فهمیدم من هم به اصرار میترا همراهش شدم و انقدر اون قرار ملاقات برام جالب و هیحان انگیز بود که تقریبا همش یادمه... اونا واسه ساعت ۳ توی خیابون ولی عصر قرار گذاشته بودن و ما درست یک ربع به سه اونجا بودیم . میترا اون روز حسابی تیپ زده بود . حتی یادمه لنزای منم با کلی خواهش و تمنا ازم گرفت چون به دروغ گفته بود چشام عسلیه !!! خلاصه ما نزدیک کیوسک تلفن ایستاده بودیم و هر کی از دور می اومد بررو بررر نگاش می کردیم اما ساعت سه و ده دقیقه شدو از علی خبری نشد . کم کم داشتیم عصبی می شدیم. گفتم : میترا پس چرا نمیاد نکنه سر کارمون گذاشته باشه ؟ بهم چشم غره ای رفت و گفت دیوونه ای هااا خودش همش اصرار می کرد حالا نیاد ؟ نه میاد همش ۱۰ دقیقه دیر کرده اما وقتی ده دقیقه دیگه هم گذشت حسابش شاکی شدو مثل همیشه ! کارت تلفن منو گرفت تا به موبایلش زنگ بزنه . ظاهرا بعد چند تا بوق علی گوشی رو برداشت و میترا با تشر گفت: کجایی معلوم هست ؟ علی گفته بود معذرت می خوام یه کاری واسم پیش اومد دیر راه افتادم فکر کنم نیم ساعت دیگه اونجا باشم . میترا جیغ زد نیییم ساعت دیگه ؟ ما همین حالاشم نیم ساعته تو خیا بون معطل توییم . اه خیلی بی مزه ای... علی هم حتما داشت عذر خواهی می کرد . من به شیشه کیوسک تلفن تکیه داده بودم و مردم رو نگاه می کردم همون موقع پسری رو دیدم که کنار ویترین یه مغازه ایستاده گوشی موبایل به دست هی ما رو ورانداز می کنه . وااای واای اماااان از قیافش !چی بگم که منو به گفتن حرفی که می زنم محکوم نکنید . چون من اصلا مردم و تیپ و قیافشون رو مسخره نمی کنم . بنده بنده است دیگه حالا زشت و خوشگل خدا آفریده اما گذشته از این حرفا خودمونیم یارو انقدر بد قیافه بود که بیا و ببین!!! اااااااااوووف چه هیبتی داشت هنوزم یادم می افته مو به تنم سیخ می شه داشت حرف می زد . پسره دیگه پشت سر میترا رسیده بود صدای میترا رو شنیدم که گفت علییییی اذیت نکن زود باش بگو کجایی کی میرسی ؟ و همون موقع پسره که دیگه مطمئن شده بودم همون علی آقاست گفت : عزیزم من اینجام پشت سرت !!! میترا سرشو برگردوند و به اعتماد به نفسش خندیدیم آخه یکی نبود بهش بگه مرد حسابی تو مگه تام کروزی که این طوری دختر مردم رو سورپرایز می کنی؟!!! ما اون روز بر خلاف میل باطنی مون مجبور شدیم نیم ساعتی دوشادوش علی آقا راه بریم دست آخر هم من به داد میترا رسیدم و بهونه آوردم که چون دیر اومدید و ما باید سر ساعت خونه باشیم مجبوریم بریم . آخه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اون موقع یه کمی هم خجالتی بودیم و مراعات طرف رو می کردیم والا اگه حالا یکی بخواد این طوری سر کارمون بذاره بلدیم چطوری ضربه فنیش کنیم ! ولی خوب میترا هم انقدر تو ذوقش خورده بود که خیلی سرد باهاش برخورد کرد اما یارو انقدر رووو داشت ماشالله و انقدر به خودش غررره بود که این چیزا حالیش نمی شد !! یادمه میترا رو هر بار می دیدم می گفت لو لو هنوزم مزاحم می شه و منم محبورم طرف تلفن پیدام نشه ... خلاصه تا مدتها لولو شده بود سوژه و نقل مجلس ما !!! خدایا همه رو به راه راست هدایت کن!
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:0 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ... سلام ... سلام
با اینکه هنوز چند تایی از برو بچه ها ، نیومدن به دیدنم اما خوب جواب تستو می دم و البته از دوستانی هم که لطف کردن جواب رو برام فرستادن متشکرم. اوهوم این تست روانشناسی شامل ۴ شخصیته و هر کدوم از اونها هم نشان دهنده یک عنصر شخصیتی شما دختر : احساس شما رو نشون می ده . پسر : غرور شما قایق ران : نشان دهنده فرصت طلبی ست . و عابر : منطق و عقل . هر چه امتیازات اشخاص بالا باشه بالطبع ، اون احساس در شما قوی تره . ( در ضمن اون دوستانی که از خودشون قصه ساختن و عابر رو آدم پلیدی فرض کردن ! تقصیر تصور خودشونه . ) خوب تا بعد بای بای |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 23:37 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر و پسری که بهم علاقمند بودند بر حسب اتفاق در دو سمت یک رود خانه گیر افتادن !
( عجب ! ) هیچ راهی هم نیست که یکی از آن دو پیش اون یکی بره ...( خوب بعد؟ - گوش کن شوخی نیست که تسته ! ) در این اثنا ، مرد قایقرانی سر می رسه و از دختر که خیلی ناراحت بوده جریان رو جویا می شه... و از اونجایی که خیلی مررررد بوده به دختره پیشنهاد می ده : حاضرم تو رو پیش پسر مورد علاقه ت ببرم ولی به یک شرط؟! فاصله رسیدن به اونطرف رودخونه با من باشی !!! ( اوووووو.... ) دختر ، درمونده و مستاُصل مجبور می شه تن به این خواسته بیشرمانه بده و همراه اون سوار بر قایق بشه و به سوی معشوقه اش رهسپار شه ... می شه تاااا ... رسیدن به اون طرف رودخانه. دختر به محض رسیدن به عشقش او رو در آغوش می گیره و با گریه تمام ماوقع رو برای پسر رویاهاش ! تعریف می کنه . و اما پسرک با شنیدن جریان به شدت عصبانی می شه و به دختر می گه : دیگه حاضر نیستم لحظه ای در کنارت باشم !! دختر شیون رو سر می ده دختر تو سرو مغزش داشته می زده که مردی عابر از راه می رسه . با شنیدن داستان به شدت متاُثر می شه و با مهربانی به دختر می گه : من حاضرم با وجود تمام این اتفاقات با تو ازدواج کنم حالا شما از ۰ تا ۲۰ امتیاز رو بین این اشخاص تقسیم کنید و بهشون بر حسب رفتارشون امتیاز بدید ... در پست بعدیم ، جواب تستو بهتون می دم . اما امتیازاتی که دادین رو واسه من الان بفرستید ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 14:6 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم ، چشم دو ابرو ، دو ابروی کمونی / چشم ، چشم دو ابرو ، دو چشم آسمونی
چشم ، چشم دو ابرو ، چشمای خیس هر شب / من ، تو ، یه فریاد ، اسم تو عمری بر لب دست ، دست دو تا دست ، دو دست عاشقانه / دو دست پاک و پرمهر ، یه حس صادقانه پا ، پا دو تا پا ، دو پای سخت همراه / همراهی قرص و محکم ، حتی تا خونه ماه قلب ، قلب دو تا قلب ، دو قلب قفل در هم / دو قلب مست و عاشق ، عشقی فرا از عالم جسم ، جسم دو تا جسم ، دو جسم اما با یک روح / یه روح آسمونی ، بلند چو قله کوه عشق ، عشق چه زیباست ، الهی جون بگیره / هر کسی سد عشق شد دعا کنیم بمیره... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 17:0 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ ، آخ که یه وقتایی دلم می خواد آنچنان فریادی از ته دل بزنم که گوش هر چی آدم
بی شعوره کر شه!! دقت کردی؟ نه صادق باشیم و قضاوت کنیم. احتیاج به دقت کردن هم نیست چون پُرند . دوروبرمون پره، از آدمای خرافاتی ، آدمایی که انقدر نادان هستند که نمیشه به هیچ شیوه وروشی این افکار پوچ واحمقانه رو از تو مغزشون کشید بیرون! حتماً به یاد میارین اون نامه های کذایی رو که چند سال پیش توی خونه هامون می انداختند و تو متنش بعد از شرح یک داستان خنده دار ( ار نظر آدمای عاقل ) از خواننده نامه خواسته می شد حتماً چندین بار از روی متن نوشته و آنرا بین مردم پخش کند تا به ثروت برسد و در غیر این صورت جان خود یا یکی از عزیزانش در خطر خواهد بود !! این رو هم بگم تا بیشتر بخندیم دو سال پیش بکی ار این نامه ها به صورت مدرن شده اش دست یکی از دوستان افتاد . داستان همان بود ولی در پایان ذکر شده بود تکثیر آن به صورت زیراکس هم قابل قبول است !!! ( آخه مردم کارو زندگی دارن شاید نتونند کلی وقتشونو بذارن واسه نوشتن ، پس پیشرفت رو گذاشتن واسه چی؟؟ ) این جریان که دیگه قدیمی شده داستان جدیدی که تو نشریات مدتیه با آب و تاب پیگیری میشه رو شنیدید؟ ماجرای همون سگی که وارد صحن حرم امام رضا شده و داستانهای رمانتیک اشک آور از ورودش و کارهایی که کرده تعریف میشه؟؟! اگه شنیدید حتماً سری به تاُسف تکان داده اید اگر هم نشنیده اید تنها برای انبساط خاطر اهالی فکر و اندیشه گوشه هایی ازهنر ژورنالیسم مدرن خبرنگار روزنامه ( جمهوری اسلامی) رو براتون شرح می دم: ( این سگ با ورود به صحن به هیچ وجه از روی فرشها عبور نمی کند در دو سه متری ضریح زانو زده و پس از ادای احترام ! چسبانده و با در آوردن صداهای عجیب ، شروع به نوعی گریه می کندو ... در آخر هم یکی از خدام با پهن کردن پارچه ای برزنتی از سگ می خواهد که روی برزنت برودو سگ نیز به آرامی روی پارچه می نشیند و اجازه میدهد !! که اورا به داخل صحن هدایت کنند... بله ! بعد از این جنجال سازی ها معاون روابط عمومی آستان رضوی روز ۵ شنبه تمام این اخبار را تکذیب کرد و ورود سگ را یک ماجرای عادی دانست ! در پایان هم تاُسف ما می ماند و حماقت یکسری آدم جاهل که با ندانم کاریهاشون اجازه میدن دکانهای همیشه باز همان هایی که می شناسیمشان پر زرق و برق تر ، تجارت کند و بشکن زنان تا می تونند ، بخورند و بچاپند و حسابهای بانکیشون رو پر کنند. قهقهه های مستانشون هم میشه تصور کرد وقتی به ریش من و تو می خندند .... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:4 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان خوبم ! در ابتدا از همدردی شما خوبان تشکر می کنم و لازم می دونم از
اشتباهات نوشتاری که دیشب در آخرین مطلبم داشتم عذر بخوام ، خسته بودم و بی حوصله. و اما : (( خاطره ای از لیلا )) پارسال تابستون که من اصفهان رفته بودم یکی از دوستای مشترکم با مهسا رو یک روز عصر توی خیابون دیدم که همراه با یه پسر ژیگول اومده بودن مجتمع پارک ( یک مجتمع تجاری بزرگ و معروفه که بعد از ظهرا هم پاتوق جووناست هم پاتوق کمیته چیا ... ) خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی ار اونجایی که آقا پسره از اون دسته پسرایی بود که هم از آخور میخورن هم از توبره!!! ( چه ربطی داشت؟!! ) من و مهسا ازشون جدا شدیم و از مجتمع اومدیم بیرون. ماشینهای گشت هم بیرون صف کشیده بودن و چندتایی مامور هم بی سیم به دست زن و بچه مردم رو بر انداز می کردن ! ( خوب وظیفشونه دیگه ما که نباید ناراحت شیم ! امر به معروف و نهی از منکر چی فکر کردی پس؟ ) خلاصه ما اومدیم خونه و تفریحات و گشت و گذارمون ، اون شب ختم به خیر شد !! و اما فردا صبح بود که لیلا اومد خونه مهسا اینا و حرفها برای گفتن داشت. لیلا این طوری تعریف کرد که: دیشب بعد از خداحافظی با شما از اونجایی که مامورای گشت اومده بودن تو مجتمع ما هم از هم جدا شدیم و بیرون از مجتمع ماشینی گرفتیمو رفتیم لب آب.( زاینده رود ) نیم ساعتی نشستیم و بعد قدم زنان اومدیم تا خیابون و با هم خداحافظی کردیم . داشتم از خیابون رد می شدم که صدایی رو شنیدم : آی خانم، هی با توام ! برگشتم و دیدم ای داد بیداد... یه مامور داره میاد طرفم . بهم که رسید پرسید: این پسره چی کارته؟ گفتم کدوم پسر؟ چشماشو گرد کرد و گفت : خودتو نزن به اون راااه ... نیم ساعته تو نختونم . داشتین چه غلطی می کردین لب آب؟ در حالی که بهم بر خورده بود گفتم مگه نمی گی زیر نظرمون داشتی خودت بگو چی کار می کردیم؟؟ صداشو برد بالا که: دختره ولگرد فکر کردی اینجا تگزاسه لم دادی ور دل پسره؟؟ کرکری هاتم بعداً می بینم! حالا هم راه بیفت... آرش و دیدم که یک ماموره دیگه داشت می بردش تا سوار پاترولش کنه. نمی دونستم چیکار کنم ماموره برای لحظه ای روشو برگردوند و چند قدمی از من دور شد من اما بدون هیچ درنگی بلافاصله فرمان مغزم رو اجرا کردم و با تمام توانم شروع کردم به دویدن... آن قدر سریع می دویدم که محال بود در حالت عادی این تلاش عظیم رو انجام بدم! از پشت سرم صدای اونو می شنیدم که بلند بلند بهم بدو بیراه می گفت و معلوم بود تمام تلاشش رو داره میکنه که بهم برسه ... دیگه از روی سی و سه پل هم گذشته بودم صداش رو دیگه نمی شنیدم . به خیابون که رسیدم برای ماشینی دست بلند کردم و در همین موقع نفهمیدم که کدوم شیر ناپاک خورده ای منو با تمام قوای مردونش هل داد تو شمشادا . دیگه هیچ رمقی برام نمونده بود . تمام سعی مو کردم تا خودمو از اون مخمصه نجات بدم اما همون موقع ماموره بالای سرم رسید و نمی دونم چه اسپریی بود که زد تو صورتم و من که نفس نفس می زدم همه اونو استشمام کردم و یه دفعه انگار همه سلولای بدنم بی حس شد. دیگه چیزی نمی فهمیدم . یک دست مردونه منو هل داد توی ماشینو در را بست. آرش گوشه پنجره نشسته بود اما نگاهم نمی کرد! ماموره هنوز داشت فحاشی می کردو... کم کم حالم داشت بهتر می شد . دیدم که داریم می ریم سمت بیشه ( پارک جنگلی بزرگی در حاشیه زاینده رود ) با تعجب به آرش نگاهی کردم . اون هم تعجب کرده بود اما چیزی نمی گفت! کمی جلوتر ماشین ایستاد .ماموره برگشتو با تشر گفت پیاده شو !! پرسیدم اینجا چرا؟ صداشو برد بالا و گفت : میگم پیاده شو. بعد هم درو باز کردو من هم با اکراه پیاده شدم... جلوتر که رفتیم بر گشت و تو چشام زل زد: خدایا تو نگاهش همه چیز بود الا خشونت !! گفت : چرا از دستم فرار کردی هان؟ هیچی نگفتم ... گفت : به خیالت می ذاشتم از دستم به این راحتی ها در ری؟ می خواستم بگم اگه اون بی شرف خودشیرین که نمی دونم کدوم خری بود از راه نمی رسید که تو پیر پاتال به گرد پای منم نمی رسیدی اما صلاح نبود حالا که دیگه تو چنگش بودم کر کری بخونم . بازم حرفی نزدم. گفت: آخه دختر این پسره سوسول چی داره که دلتو دادی دستش؟ ببین ککشم نگزید که آوردیمت اینجا !! ابن جوجه فکلی ها فقط به خودشون فکر می کنند و هوسای جور واجورشون. آخه حیف تو نیست ؟ اگه می خوای حوونی کنی بکن اما نه با این بی سرو پاها !!!! بغضم رو قورت دادم و گفتم : شما اشتباه می کنید من از اون دخترایی که فکر می کنی نیستم. خندید. گفت: پس اگه خونواده داری این وقت شی تو بیشه چی کار می کنی هان؟ گفتم :شما منو اوردی بعد هم همچین راحت تهمت می زنی انگار که مچ منو تو کدوم خراب شدهای گرفتی ! بابا تو خیابون نشسته بودم آخه این کجاش خلافه؟ گفت : بسه دیگه این بارو می بخشمت اما همین یک بارو . دفعه دیگه اگه با پسر بگیرمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ شیر فهم ؟ نگاهش کردم . خوب شدشب بود و اشکای توچشمم رو ندید . اومدم برم طرف ماشین که گفت: بیا بهم دست بدیم تا دیگه دلخوری از هم نداشته باشیم !! اینجا که رسید من و مهسا با هم گفتیم: برو باباااا خالی نبند... مگه میشه؟ لیلا قسم خورد که راست می گه و به ناچار بهش دست هم داده! ماجرا که نه کابوس لیلا اینجا تموم شد و من باز این سوال رو از خودم پرسیدم که جوونی و جوونی کردن ممنوعه؟؟ احساس به جنس مخالف داشتن ممنوعه؟؟ اگه آره پس فردوسی و سعدی و ... با چه حسی شعر می گفتن؟ لیلی، محنون . شیرین ، فرهاد ؟ همه کشکه؟ اگه هم نه پس این همه تهمت و بدبینی چرا؟ شیوه رفتار آقای مامور هم که یک علامت سوال بزرگ شدو نشست گوشه ذهنم ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 20:4 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز قرار بود که من خاطره جدیدی تو وبلاگم بذارم اما خبر سقوط هواپیما انقدر منو شوکه
کرد که تا همین الام که ساعت ۲ نیمه شبه مات و مبهوت فقط از خودم می پرسم که چرا؟ و می دانم و تو هم می دانی که چرا؟ و باز هم همان فریاد در گلو حبس شده همانی که دیگر راه نفس کشیدنمان را هم بسته. تا کی؟ آخه تا کی؟ من از ظهر روبروی صفحه تلویزیون نشسته م و فریاد خشمم رو از همینجا توی چهار دیواری خانه ام بیرون می ریزم! می دانم که حرفهایم دلم را تنها همان هایی که دردشان با من یکیست می شنوند و نه هیچ غریبه ای دیگر که من ورود همه آن بیگانه ها را به حریم دلم قدغن کردم ! ولی می خوام حرفامو بزنم آقای معاون نیروی ارتش هوایی امروز در برنامه ای در منزلت آسوده نشسته ای گوشی را بر می داری تا به اصطلاح جوابگوی ملتی باشی که هیچ چیزشان برایت قابل تاُمل نیست! در ابتدا به جای هر سخنی به مجری متذکر می شوی که عنوان من ( جانشین ) نیست من معاون هستم!!!! چه جالب عجب مسئله مهمی نه؟ ۱۱۵ شاید بیشتر انسان می فهمید؟ انسان به خاطر بی مسئولیتی شما به ظاهر مسئولان مردند و تو به فکر لقب و عنوانتی؟ ۹۷ نفر انسان رو سوار بر هواپیمای باربری کردید و در جواب می گین : نه این نوع هواپیماها چند منظوره هستن!!!! عجیباً غریباااا... آهن پاره های چند کاره بشتابید بشتابید.... حتماً حق به جانب شماست چرا که هواپیمای شما گوشت قربونی حمل می کرده غیر از اینه؟؟؟ برید راحت بخوابید ! شبتان خوش آقایان مسئول بی مسئولیت... شبتان خوش... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2:20 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
شما تو سکوت شبانه تون ، قبل از اینکه خوابتون ببره به چه چیزی فکر می کنید؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:26 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا عمر من را بر سر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست بجز شرم تمنا و غم فقر برای ما گدایان سیرتی نیست زهنگامی که چشمم راگشودم سرایم کوچه و ویرانه ها بود تن من حسرت پیراهنی داشت غذایم بخشش بیگانه ها بود کلامی را که اول بار گفتم تمنا بودو خواهش بود و درخواست برای جلب احساسات مردم ، مرا نامادری ژولیده آراست هزاران اف ، بر آن ننگ زمانه که من را بر سرراهی رها کرد سپرده کودکی را دست تقدیر فلک هم از قضا من را گدا کرد اگر اقبال من چرخی دگر داشت نبودی زادگاهم کوره راهی اگر یابنده من دیگری بود نمی دیدم چنین روز سیاهی چه زیبا می شود روزی تب مرگ مرا راند به گوری هایل و تنگ رها گرداند و آزاد سازد از این تنهایی و بدنامی و ننگ خدایا عمر من را برسر آور مرا بر زنده ماندن رغبتی نیست به جز شرم تمنا و غم فقر در این دنیا برایم نعمتی نیست به عمری دست خود را پیش مردم ولی این بار در پیش تو آرم ببخشا و مرا خاموش گردان که من ناگفته ها بسیار دارم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:2 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دخترخاله من دانشجوی یکی از شهرستانهای اطراف اصفهانه و با دوتا ازدوستاش خونه دانشجویی داره، یکی از این دخترا اسمش سحره و
با یکی از دانشجوهای پسر اونجا دوسته، خلاصه یک روز این آقا پسر گیرسه پیچ می ده که سحر پاشو بیا خونه من نهارو با هم بخوریمو ساعتی با هم باشیم ! بالاخره هم راضیش می کنه که بره اونجا . دختر خالم ( مهسا ) و اون یکی دوستش پگاه می گن سحر تو که ادمای این شهرستانو میشناسی همه فوضولن یک وقت نبیننت که بیچاره ای ! سحر هم ترسون ولرزون پا میشه و میره. مهسا واسم تعریف کرد هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که تلفن زنگ زد اونور خط سحر بود که با صدای لرزون گفت مهسا ده دقیقه است که یکی لگد رو گرفته به در ول کنم نیست حتما یکی منو دیده که اومدم زنگ زده به کمیته! تو رو خدا پاشین بیاین ببینین کیه؟آدرسو می ده و مهسا و پگاه آژانس می گیرن وراه می افتن. سر کوچه یکی از پسرای دانشگاه رو میبینن که دوست همون آقا پسر بوده و اون هم اومده بوده ببینه چه خبره! به مهسا اینا می گه این مرده صاحب خونه امیره حتما یکی دوستتونو دیده زنگ زده بهش خبر داده. خلاصه آقای صابخونه بعد از نیم ساعت لگد زدن به در سوار موتور می شه و میره دوست امیر سریع شماره خونه اونو میگیره که سحرو رد کنه هنوز که یارو بر نگشته اما هر چی شماره رو می گیره کسی بر نمی داره سریع از ماشین پیاده میشه که بره زنگو بزنه که می بینه صابخونه با موتورش داره میاد و بنگاه دار روهم ترک موتورش داره میاره. ( بنگاه دار مردی هیییز به نام عمو بیگی ه ) که بارها به دخترای دانشجو گفته بوده خدا رو شکر که ما اینجا یه دانشگاه داریم که هر روز دخترای خوشگل و ترگل ورگل ببینیمو حوصلمون سر نره! خلاصه بچه ها عمو بیگ رو که می بینن از ماشین پیاده میشن و همراه اونا میرن دم خونه. صاحبخونه باز شروع میکنه به در زدن و بلند می گه اگه همین حالا دروباز نکنی مامور میارم بعداز چند لحظه دربازمیشه و امیر با موهای ژولیده میاد بیرون ومیگه چه خبره؟ صابخونه میگه چرا درو باز نمی کنی؟ میگه اول خواب بودم بعدم که فهمیدم شمایی گفتم اومدی کرایه خونرو بگیری روم نشد بگم ندارم درو بار نکردم صابخونه میگه میخوام توخونه رو ببینم بهم گفتن دختر آوردی بعد هم هلش میده کنارو میادتو . عموبیگی و دخترا هم پشت سرش میرن تو . صابخونه عصبانی شروع می کنه به گشتن . تو آشپزخونه کابینتها ، حموم لای رخت چرکا ، توی اتاقها توی کمدها ، همه جارو می گرده اما اثری از سحر نبوده !! مهسا می گفت ما هم تعجب کرده بودیم پس سحر کجاست؟ امیر هم مدام میگفت : بابا کسی ابنجا نیست شما که همه جارو گشتین ! صابخونه که دیگه کلافه شده بود گفت: من مطمئنم دختر تو این خونه هست یگو کجا قایمش کردی؟ـ والله هیچ کس اینجا نیست از کجام دختر درارم برات؟ عمو بیگی میزنه زیر خنده و میگه نیست دیگه پرش داده رفته بیابریم و دستش رو میگیره که از اتاق ببره بیرون که یهو چشم صاحبخونه می افته به چمدون گوشه اتاق که روش چندتا کتاب هم ریخته بودن. لبخند مرموزی میزنه و میگه برو بازش کن آقای زرنگ. امیر عصبی میشه و شروع می کنه به مغلطه کردن و بدو بیراه گفتن . بچه ها سعی می کنن دم عمو بیگی رو ببینن تا یه جوری یارو روراضیش کنه که بی خیال شه. عمو بیگی هیز مهربون هم صابخونه روبا هزارمکافات میبره از خونه بیرون و مهسا اینا سربع میرن و زیپ چمدونوباز می کنن . مهسا می گفت تا حالا کسی رو اینقدر رنگ پریده ندیده بودم . مثل مرده قبرستون سفید و بی حال از اون تو درش آوردیم دست راستش که زیرش بود کاملا بی حس شده بود و خودشم رمق راه رفتن نداشت. خلاصه ما زودتر اومدیم بیرون و به عمو بیگ گفتیم پشتشو به ما کنه چون نمی خواستیم سحر رو بشناسه. عمو بیگ هم رو موتورپشت به ما نشست.رفتیم تو سحر عینک دودی شو زد و اومدیم بیرون. یه دفعه دیدیم عمو بیگی یواشکی از تو آینه موتور داره ما رو دید می زنه خلاصه دویدیم تو ماشینو به راننده آژانس گفتیم برو ... سحر هم یه دفعه بغزش ترکیدو زد زیر گریه. توی همین هاگیر واگیر دیدیم یه موتور کیپ تا کیپ ماشین ما داره میاد و تو ماشینو داره دید می زنه بله عمو بیگی ول کن نبود پگاه شیشه رو داد پایینو گفت: عمو بیگی بس کن بابا حالایه کاری برامون کردی دستت درد نکنه اما ما دیگه بادیگارد نخواستیم که... عمو بیگی هم خنده کشداری تحویل می ده و آخرین نگاهشو می اندازه تو ماشینو گازشو می گیره و میره. خلاصه امیر هم چند روز بعد با صاحبخونه تسویه می کنه واز اون خونه میره. سحر هم پشت دستشو داغ می کنه که دیگه لااقل تو این شهرستان هوس دیدن بوی فرندشو اون هم توی خونه ! نکنه ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:28 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستای گلم سلام !
یک فکری زد به سرم گفتم قبل از انجام دادنش خبرشو بهتون بدم و اون اینه که می خوام از این به بعد روزهای ۱شنبه و ۳ شنبه رو اختصاص بدم به نوشتن خاطرات ، هم خاطرات خودم هم دوستانم هر کسی که مایله می تونه خاطراتشو ( از نوع باحال ) برای من ایمیل کنه تا به اسم خودش تو وبلاگم بذارم . در ضمن به بهترین خاطره که به تایید همه بچه ها هم برسه یه جایزه به عنوان یادگاری می دم ( خالی هم نمی بندم ) خوب ، یادتون نره خاطره جالبی باشه و خالی بندی هم توش نباشه که من می فهمم !! در ضمن زیاد هم طولانی نباشه... مرسی ، منتظرم... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 18:47 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
در سکوت و تنهایی شب ، دستهای گرمش را به سویم دراز کرد. درنگاهش محبت را خواندم، آهسته نجوا کرد: دوست بدارتا دوستت بدارند ومن او را و کلامش را باور کردم ، ایمان آوردم به قدرت احساس و عاطفه. گلاله من: زیبایی کلامت به لطافت گلبرگهای شقایق و به نرمی ابرهای محبت است. آرزو دارم که دوستی ما به بلندی شب یلدا ، به طراوت نم نم باران و به استواری ستون های سنگی باشد ! گل لاله ی زیبایم ، مهرت را ارج می نهم و از راه دور شاخه گلی تقدیمت می کنم . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:52 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی،تو را با لهجه گلهای نیلوفرصدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را ازبین گلهایی که در تنهاییم رویید، با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، نمی دانم کجا تا کی ، برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعداز رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد حسی گفت : تو نام مرا از یاد خواهی برد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10:9 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای شکستن هنوز کوچک بود و منتهای غمش خواب یک عروسک بود درون کوچه تردید باز گم شده بود گناه از تو و من بود ، دل که کودک بود دوباره پیدا شدو دستهایش پر بود ز سیبهای محبت که صاف و بی لک بود و یک سبد گل لبخند و یک بغل آواز و نقش چشم تو ، بر برگ دفترش حک بود تو رفتی و دل من از هجوم درد شکست و دل برای شکستن چقدر کوچک بود... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9:56 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام .
امروز تو وبلاگ یکی از دوستان مطلب جالبی رو خوندم در مورد اینکه یک زوج اگه هر کدوم وظایف خودش رو انجام بده ( زن در خونه ، مرد شاغل ) در زندگیشون موفق ترند یا اگه زن هم شاغل و بیرون خونه باشه؟ برداشت ایشون این جور که من فهمیدم اینه که اگه هر کس وظایف خودش رو انجام بده اهداف مشخص تره و با هم بودن رو نشون میده ! ولی من می خوام همین موضوع رو از دیدگاه خودم مطرح کنم و خوشحال میشم اگه شما هم نظر خودتون رو برام بگید. راستش این موضوع منو یاد فیلم ( دیشب باباتو دیدم آیدا ) انداخت. داستان همینو می خواد بگه : باهم بودن یا در کنار هم بودن ؟ قصه یک خانواده به ظاهر آروم که در کانونی گرم هر کدوم وظایف روزمره خودش رو به خوبی انجام میده. پدر بیرون از خونه فعالیت می کنه ، آیدا ی ۱۶ ساله نمره هاش همیشه بیسته و مامان هم از صبح تا شب تو خونه داره میشوره ، می روبه ، می پزه ! اون انقدر توی این وظایف زنانگیش !!! خودش رو غرق کرده که نمی فهمه کی شب شد. شما اون رو مدام با یک لباس ، بدون آرایش و همیشه در آشپزخانه می بینید... دست پختش عالیه کیک می پزه واست انگشتاتم بخوری ، زودتر از موعد به فکر ترشی انداختنه خلاصه همه وظایف زن بودنش رو انجام میده اما مطمئنا به یاد نمی یاره آخرین بار کی دست نوازشی به سر شوهرش کشیده و بالطبع شوهر هم همین طور. اتاقشون سالهاست از هم جداست ! در این میان آیدا از طریق یکی ازدوستاش به رابطه مخفیانه پدرش با زنی پی میبره. آیدا با ناباوری تمام تلاشش رو می کنه تا زنی رو که پدرش رو به تعبیر خودش گول زده ببینه. زنی که برخلاف تصور آیدا نه موهای زرد داره و نه به ناخن هاش لاک قرمز زده ! و نه برتری ظاهری نسبت به مادرش داره . این چیزیه که هر کسی وقتی فیلم رو می بینه می ره تو فکر که چی باعث میشه یه مرد بره دنبال زن دیگه ای که حتی ممکنه برتری ظاهری هم نسبت به زنش نداشته باشه؟ نمی دونم ولی فکر می کنم این روزمره گی خیلی جاها کارو خراب می کنه خود تویی که الان داری نوشته های منو می خونی این روزمره گی رو توی محیط خونتون حس نمی کنی؟ اون اشتیاق روزهای اول چرا فقط توی آلبومها خودشو نشون می ده؟ چرا گذشت زمان باعث می شه همه چیز تازگی خودش رو از دست بده؟ یعنی این قانون روزمره گیه؟ یعنی وقتی زمان می گذره و مطمئن میشی که یه چیزی یا یک کسی رو داری که مال توست و دیگه بابت از دست دادنش نگرانی نداری باید باعث بشه که با راحت شدن خیالت کم کم از تب و تاب بیفتی و تو مسائل دیگه ای که روزانه در جریانه خودتو غرق کنی و اگه این سردی شدت گرفت این اجازه رو به خودت بدی که بری سراغ کس دیگه ای و بخوای همه چیز رو با اون دوباره تجربه کنی؟؟!! کاش میشد مامان باباها بدون حضور مزاحم ما بچه ها تفریحات مشترکشون رو دوباره از سر بگیرند و زیبایی این لحظات رو مثل همون روزای نخست تو آلبوم خاطراتشون ثبت کنند ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12:28 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- وقتی عصبانی هستی دست به هیج کاری نزن. ۲- فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن. ۳- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها را از یاد نبر. ۴- سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی، شانس گاهی اوقات خیلی آرام درمیزند. ۵- کسی را که امیدوار است هیچ گاه ناامید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد. ۶- سالگردهای خوب را همیشه به خاطر بسپار. ۷- نواختن یک آلت موسیقی را یاد بگیر. ۸- حداقل سالی یک بار طلوع خورشید را تماشا کن. ۹- به عزیزانت بگو که آنها فوق العاده اند. ۱۰- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است. ۱۱- درباره چیزی که می شنوی فکر کن. ۱۲-هرگز به همسرت خیانت نکن! / ای بابا کو گوش شنوااا؟؟؟ / |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 15:50 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش
عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش من می خوام اشکو بفهمم وقتی ازچشام میریزه تنهایی گر چه کشنده است واسه من خیلی عزیزه تو کتاب نوشته عاشق، خیلی تنها خیلی خسته است جای بارون بهاری روی چترای شکسته است اما من می گم یه عاشق ، همه دنیا رو داره همه چترا رو باید بست، وقتی آسمون می باره |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 19:5 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
نخیر! اوضاع به قدری نابسامان شده که دیگه نمی شه سکوت کردوهیچی نگفت. حس می کنم که دارن
به شعورمون توهین می کنن واین اصلاْ انصاف نیست.می دونی؟دارم از سینما حرف می زنم.آخه هفته پیش بعد ازمدتها که از تبلیغات تلویزیونی، ماهواره ای و نشریاتی آکواریوم می گذشت دل روبه دریا زدمو پا شدم رفتم سینما! از توی صف ایستادن و باقی قضایا که گذشتیم وخیرسرمون نشستیم رو صندلی های نه چندان راحت سالن، تا ۲۰ دقیقه بعداز شروع فیلم همچنان تماشاچیان در حال بالا اومدن از پله های سینما و جاگیرشدن بودند! فکر کنید با چراغهای خاموش و یک نور چراغ قوه که دم وبی دم تو چشم من و امثال من بخت بر گشته می افتاد چه همهمه ای توی سالن به پا شده بود! از مضمون پرمحتوا وجذاب فیلم هم که هرچی بگم کم گفتم!! خلاصه من هم مثل خیلی های دیگه که دلشون به حال پول از جیب رفتشون سوخته بود نشستم و تا آخر فیلمو با بی حوصلگی دیدم و چقدر به اون کسی که در یکی از مجلات تبلیغ کرده بود ( همه فیلمهای قادری یک طرف ، آکواریوم یک طرف ) بدوبیراه گفتم. آآخییی یادش به خیر سینمایی که یه موقعی فیلمهایی داشت که آدم با دیدن هر کدوم از اونها حس می کرد یک کتابخونه کتاب خونده ... تحلیل سینما شناسی: این تنها یک انتقاد بود ، اونهایی که خودشون این فیلمو دیدن قضاوت کنندو اونایی هم که ندیدن می تونن ریسک کنند ببینن و بعد نظر بدن... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:11 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور یه برج پیرو کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود برج تنها ، سرپناه خستگی شد مهربونیش مرهم شکستگی شد اما این حادثه برج و کبوتر قصه فاجعه دلبستگی شد بادو بارون که تموم شد اون پرنده پر کشیدالتماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بودبعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده روندید ای پرنده من، ای مسافر من! من همون پوسیده تنها نشینم هجرت تو هر چی بود معراج تو بود اما من اسیر مرداب زمینم راز پروازو فقط تو می دونی تو می دونستی من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11:27 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
شب اومدو باز اومدی تو شهر دل قدم زدی
ترانه عاشقی رو تو اومدی رقم زدی باز اومدی شب دراز، لحظه شدو ثانیه شد بازم سحر سر رسیدو تو شعر شب قافیه شد یادش بخیر قصه ما قصه آشنایی بود غریب ترین واژه ها برای ما جدایی بود اما چی شد؟ غصه اومد دووم قصه روگرفت غصه اومد خیمه زدو تموم قصه روگرفت یه روز سفیر غم رسید، تو اون همه ماها رودید تو اون همه گلای باغ، رسیدو تنها تورو چید تو رفتی و رفتن تو قرارو از دلم ربود فکر ندیدنت واسه قلبم یه جور فاجعه بود تو رفتی و بین حصار بی کسی اسیر شدم تو سوز تنها موندنم، خشکیدم و کویر شدم می گن که فکرشم نکن، به جز خودم کی می دونه یاد تو حالا حالا ها تو قلب آدم می مونه
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:53 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
درفردای زندگی که من حضور نخواهم داشت زیباییها باز هم ادامه خواهدداشت واین
شکوه زندگیست باری، دیروز ، امروز را ساخته است و امروز فردا را میسازد پس من دعا می کنم دیروز امروزم را خوب ساخته باشم و امروز فردایم را خوب بسازم . . . |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 13:29 توسط دختر پاییز
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته پیش خداوند رفت و بالهایش را کنار هزاران بال دیگر گذاشت و بارگاه الهی را
ترک کرد. او می خواست زمین را ببیند . فرشته نه ماه در راه بود. وقتی به زمین رسید نوزادی متولد شد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 16:59 توسط دختر پاییز
|
|
||